ساعت 5 بود . این را از صدای گربه همسایه فهمیدم . پنجشنبه اخر هر ماه ساعت 5 بعد از ظهر ونگ بد شگونی می کرد و ان روز یک اتفاق نحس به بزرگی بمباران هیروشیما یا افتادن محمد بزاز از نردبان اتفاق می افتاد . از نگاه کردن به دیوار های کاهگلی و نقش دادن به ترک های روی دیوار تو تخیل مرده ام خسته شدم . کت نوک مدادی که پارگی زیر بغلش اون رو تبدیل به یه کار هنری کرده بود را به تن کردم . جلوی اینه ایستادم و خودم رو بر انداز کردم .موهای بلند جو گندمی اشفته ، ته ریش و یه سیبیل بلند با خالی بزرگ کنار بینی ام و چروک های زیر چشم که چهرم را به زیبایی عزرائیل می کرد . با مقایسه چهره گذشته ام با حال ، خنده ام گرفت . دندان هایی زرد ، پشت سبیلم ظاهر شد . به خود یاداوری کردم که بیرون لبخند نزنم اعصایم رو از روی زمین برداشتم و به سمت در راه افتادم . به حیاط رسیدم . روی پله حیاط نشستم . از باغی پر درخت فقط یک بید مانده بود . یادم می یاد 40 سال پیش ، اولین نوای شوم گربه عشقم رو از من گرفت . 40 سال سال از اون موضوع می گذره و اخرین 5 شنبه هر ماه ساعت 5 گربه نوای شوم خود رابه گوش همسایه ها می رساند و همه رو برای یک حادثه اماده می کند . از پله بلند شدم تا دم در راه زیادی مونده بود . راهی که گذشته 5 ثانیه بود ؛ حالا برای رفتنش 50 ثانیه زمان لازم بود. بر روی صندلی سنگی که کنار خانه قرار داشت نشستم . عصایم را بین پاهایم قرار دادم و سرم را روی عصا گذاشتم. در دو طرف خانه من هیچ خانه ای وجود نداشت . در روبه روی خانه من مغازه محمد بزاز قرار داشت . که مانند زن ها ، جزء خاله زنک بازی کاردیگری نمی دانست . در سمت راست مغازه منزل شهین خانم قرار داشت . این زن انگار جز فضولی کار دیگری نداشت و همیشه پشت پنجره تمام محله را می پایید . هر 5 شنبه که گربه ما را برای یک حادثه صدا می کرد . من منتظر مرگ او بودم و او منتظر مرگ من . حتی خاطرم هست 40 سال پیش وقتی تویه محله شایعه کرده بود که من همسرم رو کشتم و صدای گربه بهونه ای که من برای لا پوشونی از خودم در اوردم . می خواستم او را بکشم و گردن گربه بندازم ولی اون روزی که من این تصمیم را داشتم همسرش مرد. در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من ادم احمقی هستم و زندگی تو با سبک نوشتن من فرق می کند .باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است . محمد بزاز از مغاره خارج شد و به من گفت : سلام اقا علی باز 5 شنبه اخر ماه شد تو راه افتادی . فقط نگاهش کردم . او بی ارزش تر از ان بود که جوابش را بدهم . نویسنده دانشجو از کنارم گذشت . به من نگاهی کرد و با لبخند به من سلام کرد گفتم سلام اقای نویسنده گفت دوستم اومد پیشتون؟ گفتم اقای هدایت رو می گید؟ نه نیومده ولی اگه امروز می اومد برای نوشتن خیلی روز خوبی بود گفت ایشالله فردا خدمتتون حتما می رسه لبخندی زد و از من دور شد . به سمت محمد بزاز رفت . گوشام رو تیز کردم . در مورد من حرف می زدند . - چی شده اقا علی از خونه اومده بیرون - این پیر مرد نحس 5 شنبه اخر هر ماه از خونه بیرون می یاد تا برای ما نحسی بیاره - 5 شنبه اخرهر ماه ؟ - اره اون روز یه بلا سر یه نفر می یاد من نمی دونم چرا این پیر مرد بد شگون نمی میره از دستش راحت بشیم . با گفتن این حرف و لبخند شهین خانوم که مثل من حرف های اون ها را شنود می کرد . انقدر عصبانی شدم که یادم رفت60 ساله هستم با قدرت از جای خودم بلند شدم . با دادن چند دشنام به سمتشون حرکت کردم . محمد بزاز و دانشجوی همسایه هم با عجله به سمتم اومدند . من خودم رو برای دعوا اماده کردم . به من رسیدند و از کنارم گذشتند . تعجب کردم برگشتم و به انها نگاه کردم انها به سمت خانه من رفتند نگاهم به مردی افتاد که کنار در خانه من بر روی زمین افتاده بود . انگار نحسی این ماه این مرد را گرفته بود . به سمت انها حرکت کردم . به انها رسیدم چهره پیر مرد برای من اشنا بود . وای خدای من این چهره را من چند دقیقه پیش در اینه دیده بودم .
پایان
ایلیا خدابخش
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:13 توسط ایلیا خدابخش
|