
جزيره سانتا
ارتور بالاي تپه نشسته بود . تمام بچه هاي شهر كوچك اكتون دورش حلقه زده بودند تا حالا كه از سفر چندين و چند ماه اش برگشته است برايشان دوباره از ماجراجويي هايش بگويد . ارتور به ساعتش نگاه مي كرد و هيچ حرفي نمي زد . بچه ها نگران بودند . اخه در شهر چو افتاده بود كه ارتور ديگر داستاني براي گفتن ندارد . اخر ديگر موجودي نمانده بود كه او بخواهد از انان داستان بگويد . الفرد به ساعتش نگاه كرد . لبخندي زدو گفت : حالا وقت گفتن قصه است . داستاني كه مي خواهم بگويم بر مي گردد به دو هفته پيش كه براي ماجراجويي به جزيره سانتا رفته بودم . در ضلع شرقي جزيره كوهي وجود دارد كه به علت خطرناكي ان كمتر كسي علاقه دارد از ان بالا برود .من هم كه عاشق خطر هستم . چند ساعتي از كوهنوردي مي گذشت و من قسمت زيادي از كوه رو بالا رفته بودم . كه ناگهان زير پايم خالي شد و من داخل كوهي مكيده شدم . از ترس چشمانم را باز نمي كردم . ليز مي خوردم و پايين مي رفتم و هر لحظه منتظر مرگ بودم . ترس انچنان وجودم رو پر كرده بود كه قدرت باز كردن چشمانم را نداشتم . متوقف شدم . من زنده بودم . با لبخند و به ارامي چشمانم را باز كردم . همه جا تاريك بود . نور كوچكي از دور چشمك مي زد . به سمت نور حركت كردم . احساس مي كردم كسي دارد در تاريكي به من نگاه مي كند . سرعتم را به سمت نور بيشتر كردم . نفس نفس مي زدم . احساس مي كردم كسي از پشت مرا خواهد گرفت . به نور رسيدم شروع به شكافتن كوه كردم . راه به اندازه عبور من باز شده بود . خواستم از سوراخ بگذرم كه كسي دست مرا گرفت . مثل يك انسان فلج حتي قادر به تكان دادن يك انگشتم هم نبودم . مرا به سمت خودش كشيد و از زمين بلندم كردم و صورتش را كنار صورت اورد . گرماي نفسش را كنار گوشم احساس مي كردم . ارام گفت : مي خوام رازي به تو بگويم . من قادر به حرف زدن نبودم . او ادامه داد :در زمين دو نوع انسان زندگي مي كنند كه به نوبت 1000 را در مركز زمين و 1000 سال را بر روي زمين هستند . 2 هفته ديگر نوبت شما تمام مي شود و تمام شما به مركز زمين مي رويد و 1000 سال انجا بدون نور خورشيد زندگي خواهيد كرد اما يك نقطه است كه هيچ وقت نابود نمي شود و هر در انجا باشد مي تواند 1000 سال دوم را با انسان هاي روي كره زمين زندگي كند . اگر تو براي من از چشمه ي بيرون اب بياوري من ان نقطه را به تو مي گويم . مرا بر روي زمين گذاشت و من تمام نيوري خودم را جمع كردم و خودم را از سوراخ بيرون انداختم و از حال رفتم . چشمانم را كه باز كردم شب شده بود . من كنار سروخ كوچكي در كوه دراز كشيده بودم و مشك ابي كنار من قرار داشت . نمي دانستم چه كار كنم . با خودم گفتم اگر ان موجود هيولايي بزرگ بود در تلسم كوه كه با اب تلسمش شكسته مي شد چه ؟ اگر ان موجود راست مي گفت و 2 هفته بعد زمين به درون خودش فرو مي رفت چه ؟
تصميم خودم را گرفتم . مشك را پر از اب كردن و درون سوراخ فرستادم . صدا از دورن كوه ارام گفت : درخت صنوبر 1000 ساله ي شهر اكتون .
مركاپسر شهر دار شهر فرياد زد : ارتور ديوانه شده است
همه بچه هاي شهر شروع به خنديدن كردن و به سمت شهر شروع به دويدن كردن و هر چه دور مي شدن صداي خنده هاشان كمرنگ تر مي شد . تنها كودكي كه هنوز انجا مانده بود . پسري بود به نام همطاف . به ارامي و باترس به ارتور گفت : اين همان درخت است ؟ ارتور لبخندي زد و گفت : بله
همطاف : چقدر وقت مانده است ؟
ارتور به ساعتش نگاه كرد و گفت : 1 دقيقه
همطاف صورتش را به عقب چرخاند و نگاهي به شهر انداخت و گفت : پس وقت نيست پدر و مادرم را بياورم . بعد نگاهش را چرخاند و گفت : مي توانم من هم زير درخت بنشينم ؟
ارتور لبخندي زد و سري به نشاه رضايت تكان داد . همطاف در بغل او جا گرفت و ارتور نگاهي به ساعتش انداخت و دستانش را محكم بر روي گوش هاي همطاف فشار داد
ايليا خدابخش
چهار پايه
از روي چهار پايه مي افتم!
ميان زمين و اسمان ، به تو مي انديشم
پاهايم را ارام و تند تكان مي دهم!
وحشت زده و بي خيال ، به تو مي انديشم
از روي چهار پايه مي افتم !
بي هوا و بي نفس ، به تو مي انديشم
اويزان به تكه اي طناب زخيم!
چند ثانيه قبل مرگ ، به تو مي انديش
ايليا خدابخش

