تبليغاتX
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
من ديگر ادم نبودم!! ...  

صبح بود. شایدم ظهر نمی دانم . فقط می دانم تا غروب کم نمانده بود
.
امروز یا بیابان شاد بود که ناله نمی کرد یا باد امروز توان خودستایی
نداشت . خانه کوچک امروز راحت بر جای خود نشسته بود . شن ها ارام ارام از
پله خانه من بالا می امدند وبا سلامی خود را در خانه پخش می کردند . زندگی
در بیابان عجیب بود . شاید برای من که از ساحل دریا تبعید شدم .بار ها با
خود کلنجار رفته ام . که چه از قاسم قصاب یا محمد جارچی کم داشتم . اون ها
به خاطر شکستشون تو عشق خودشون رو کشتند و من هنوز در فکر این بودم که ایا
لیاقت همسفری با مرگ رو دارم؟!

ولی
امروز برای نمردنم خوشحال بودم .امروز یه روز استثنایی بود . دیشب مردی
خوش سیما به کلبه کوچک من امد و پیشنهاد یک معامله داد . معامله ای ساده
که قبولش سنگین بود.

مرد به من گفت : تو روح خودت را به من می فروشی و من عشقت را به تو می دهم

گفتم به کدام ضمانت؟

گفت
تو چیزی برای از دست دادن داری؟ سکوت کردم و او گفت اگر جوابت اری است
فردا بعد از ظهر با ساز باد برقص و شادی کن و اگر نه با ناله باد اشک
بریز. گفتم : تو که هستی؟ .

گفت: هنوز نشناختی؟

گفتم :نه

گفت : من از سال ها قبل برای خدمت امده بودم .

گفتم سالها قبل؟

گفت : اری

گفتم نامت ؟

گفت ابلیس .

اتاق در تاریکی فرو رفت و او در تاریکی ناپدید شد.

زمان برای فکر کردن سریع می گذشت و من دنبال جواب برای سوال خودم . ایا چیزی برای از دست دادن دارم؟ نه ندارم

صدای باد مرا به خود اورد

امروز
صدای باد نوای دیگری داشت . شاد بود و در بیابان غوغا می کرد و منی که
برای نزدیک شد به عشقم پر از شادی بودم را مسخ کرده بود . با نوای باد
پرواز کردم و دور کلبه خودم پایکوپی می کردم . ساعت ها رقصیدم وقتی به خود
امدم سایه کلبه ام به بزرگی زمین شده بود .

صدای پای مردی را شنیدم در حالی که مرا تشویق می کرد گفت : باد بر تو افتخار می کند . خودت را اماده کرده ای؟

گفتم : برای چه؟

خندید و گفت : برای رسیدن به عشقت.

چشمانم رو بستم و گفتم : اماده ام

به من نزدیک شد وهم تمام وجودم را فرا گرفت . دستانش را بر سرم گذاشت و گفت : مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟

گفتم : نه هیچ چیز ندارم

احساس
می کردم در خلسه وجود دارم . از سر انگشتان پا احساس بی حسی می کردم این
احساس بالا و بالا می اومد. دیگه حتی توان زانو زدن رو هم نداشتم . قلبم
رو دیگه احساس نمی کردم . دستانم در اختیارم نبودند .سرم بی اختیار بر روی
گردنم می لغزید دیگر هیچی حس نکردم . به زور چشمانم را باز کردم . مرد
داشت از من دور می شد . با تمام قدرت داد زدم : مگه تو قول نداده بودی؟

بر گشت و نگاهم کرد؛ با تمسخر نگاهم کرد و گفت : فکر می کنی با این وضعیت او می خواهد با تو زندگی کند؟

گفتم کدام وضعیت؟ من روحم را برای او به تو فروختم

گفت : فقط روح؟

گفتم پس چه؟

گفت : تو با روحت انسانیت و شرافتت را نیز فروختی شما هر چه دارید از روح شماست که از خدای یکتاست و بدون ان هیچ نداری .

در حالی که خودم رو رو زمین می کشیدم به حلبی رسیدم . خودم را در حلب دیدم . من دیگر انسان نبودم .

مرد با صدای بلند خندید و گفت نوبت نفر بعد است . او روحش را به چه می فروشد؟



ايليا خدابخش


مارمولك