تبليغاتX
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
جمعه بیست و هفتم دی 1387
انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی ...  
سلام

خیلی سعی کردم واسه این داستان اسم مناسبی تعیین کنم که خودم ازش راضی باشم . اول اسمش رو گذاشتم کشتی بعد اسیر جنگی بعد هم انتخاب ولی هیچ کدوم به دلم نشست اگه پیشنهادی در مورد اسم این داستان دارید برام تو نظرات بگید

ممنون



انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی

اسمان ارام دریا در عرض چند دقیقه در ابر های سیاه گم شد . دریا طوفانی شده بود . موج های کوچک و بزرگ از میان تاریکی پیدا می شدند و خود را بر کشتی می کوبیدند .  مسافران که بر عرشه کشتی نشسته بودند . از این تغییر ناگهانی هوا به وحشت افتادن . اما باز هم مثل همیشه ناخدا به انها چند دروغ گفت و ارامشان کرد تا به اتاق هایشان بروند . همه مسافرین به سرعت به سمت اتاق هایشان حرکت کردن .غیر از مرسدس که که بر ورودی در ایستاد و دریا را تماشا  می کرد . ارتور چند پله پایین رفت . صورتشان را برگرداند و به مرسدس خیره شد .  خیلی خشک و بدون هر گونه اصراری به او گفت : بیا بریم ...

مرسدس از جای خود تکان نخورد انگار هیچ صدایی غیر از غرش دریا نمی شنید . هیچ مسافری درون راهرو نبود . ناگهان موج بزرگی به کشتی بر خورد کرد و ارتور به پایین پله ها افتاد وقتی برگشت مرسدس بر بالای پله ها نبود به سمت عرشه دوید صدای فریاد ارامی از انتهای عرشه می امد . به سمت صدا دوید . مرسدس از کشتی اویزان شده بود . وقتی نگاهش به ارتور افتاد دیگر فریادی نکشید . اما در چشمانش هیچ اثری از ارامش یه انسان نجات پیدا کرده نبود . بیشتر شبیه کسی بود که بر چهار پایه ایستاده است و طناب دار بر گردنش چمبره زده است و نگاهش به کسیست که مدعی مرگ اوست . اما در نگاه مرسدس التماس نیز نبود . بیشتر انتظار بود تا ببیند مرگش انتخاب می شود یا زنده بدونش . ارتور تصمیم خودش را گرفته بود می خواست خود او باعث مرگ مرسدس با شد نه دریا . پس خود را اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف....

 

خودکار نویسنده همینجا تمام شد . در حالی که می ترسید که ادامه داستانش از ذهنش فرار کند به دنبال خودکار دیگری در میز خود می گشت و با خود تکرار می کرد :

 

 اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

 

 این جمله را بار ها با خود تکرار کرد تا صدایی از درون خودش او را فرا گرفت

-         چرا ؟

=  چی ؟ چی چرا ؟

-         چرا ارتور باید مرسدس رو بکشه ؟

=  خیانت ...

-         کدوم خیانت ؟ از چی حرف می زنی؟ مرسدس که به ارتور خیانت نکرده .

=  مرسدس و ارتور شخصیت های داستان من هستن . من بهتر می دونم یا تو ؟

-         تو خودت هم می دونی که خیانت نکرده .تو فقط با نگفتن قسمت اول داستان می خوای انتقام خودت رو بگیری

=  قسمت اول ؟

-    ارتور تو جنگ اسیر دشمن شده بود . 8 سال از او خبری نبود . 6 سال را با اینکه همه به او می گفتن که ارتور مرده و تو باید ازدواج کنی ، تن به ازدواج نداد . اخر هم اونقدر به او اصرار کردن که تسلیم حرف مردم شد . بعد از 8 سال وقتی ارتور برگشت حافظه اش را از دست داده بود . 1 ماه تمام بالای سرش پرستاری داد . حالا چون او به ارتور حقیقت رو گفته باید بمیره ؟

=  اره ... اون باید بمیره . چون مرسدس و ارتور روز ازدواجشون قسم خورده بودن که حتی بعد از مرگشون هم با کس دیگه ای ازدواج نکنند .

-         خود ارتور چی؟  چرا تو بیمارستان با اون پرستار روس خوابید ؟

=  اون حافظش رو از دست داده بود .

-    تو می خوای انتقام زندگیت رو از مرسدس بگیری . چون همسرت با مرد دیگری بود و تو هیچ وقت نفهمیدی تا روزی که تنهات گذاشت و رفت .

=  این ها شخصیت های داستان من هستن . من هر بلایی که بخوام سرشون می یارم . به هیچ کسی هم ربط نداره .

-    تو چنین حقی نداری . اون ها هم زنده هستن . روی کاغذی که داستانت رو نوشتی . تویه ذهنت . تو حق کشتن نداری .

 

نویسنده خودکار دیگری را در میان کاغذ های پراکنده روی میزش پیدا کرد ، سیگار نیمه سوخته ای را از جا سیگاری برداشت ؛ ان را گوشه لبانش گذاشت و در نور نیمه روشن اتاق پر از دودش شروع به نوشتن ادامه داستان کرد

 

پس خود را اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

مرسدس بر چشمان ارتور خیره شد بود و در حالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود ، گفت : من هیچ وقت به تو خیانت نکردم 6 سال را بدون تو ولی با عشق تو گذروندم و وقتی به اصرار و اجبار خانوادم ازدواج کردم به جای صورت مایک تو رو می دیدم . وقتی خبر برگشتنت رو به من دادن حتی یک لحظه هم  برای اومدن پیش تو صبر نکردم . 1 ماه تمام ، بالای سرت پرستاری دادم تا خوب شی . ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت به هم دروغ نگیم پس به تو گفتم که با مایک ازدواج کردم و با خبر برگشتن تو از او جدا شدم .

بعد چشمانس را بست و ادامه داد :

می دونم یه روزی از کشتن من پشیمون می شی و غم تموم وجودت رو فرا می گیره . من نمی خوام دلیل عذاب های فردای تو باشم . پس خودم رو رها می کنم . تا اینجوری تو به ارامش برسی.

مرسدس دستانش را رها کرد . وقتی چشمانش را باز کرد . دستانش را درون دست های ارتور دید . ارتور زیر بغل های او را گرفت و بدون اینکه هیچ حرفی بزند او را به سمت اتاقشان برد . وقتی در اتاق را بست . مرسدس را در اغوش گرفت و سرش را بر شانه اش گذاشت و بی امان اشک ریخت .

 

نویسنده ، داستان را همینجا تمام کرد و به سمت پنجره اتاق رفت . پرده را کنار زد . یک ستون از نور دود ها را کنار زد و خود را به ورقه ها رساند . سرش را چرخاند و به طناب اویزان بر سقف خانه نگاه کرد . از چهار پایه بالا رفت . طناب را بر گردن خود انداخت و گفت : یا باید مرسدس می مرد یا من .

 

 

                                                                          پایان

                                                                     26/10/87