نه من ، نه تو ، نه اسمون ، پرنده های نگرون
رها شدن تو قصه ها ، اشکای من ، با من بمون
نه من ، نه تو ، نه همنفس ، ستاره ها تویه قفس
اسمونای یخ زده ، تورو می خوان ، همین و بس
نه من ، نه تو ، نه جاده ها ، نه گم شده تو سایه ها
زندونیم تویه اتاق ، زندون و بشکن ، تو بیا
.
.
.
.
------------------------------------------------------------
کابوس
محسن با صورت عرق کرده از خواب می پرد . چند ثانیه ای به رو به رو خیره می شود . بعد نگاهش را به سمت سعید می چرخاند .
- چی شده ؟
- چی شده ؟ باز داشتی فریاد می زدی ! تو خسته نشدی؟! حتما باز کابوس دیدی که داری وسط یه بیابون بی اب و علف غرق می شی یا درست از وسط یه دره عمیق به سمت اسمون سقوط می کنی یا ... محسن دارم با تو حرف می زنم ! حواست با منه؟
- هان !
- هیچی بگیر بخواب
- چی گفتی؟
- گفتم از فردا می رم خونه علی شون می مونم . واسه تو هم می گردم یه همخونه خوب پیدا می کنم ؛ باشه؟
- اهان ؛ واسه این بیدارم کردی؟! خوب صبح به من می گفتی . باشه ، شب بخیر
پایان
------------------------------------------------------
نوجوونی
خیال می کردی که می شه با ارزوها خونه ساخت
تویه بازی زمونه ببری بدون باخت
تویه سفره جای نون ، محبت و یه کاسه ماست
نمی شه عزیز من ، بهت می گم من رک و راست
.
.
.
.
