تبليغاتX
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
شهر تانکزلند -- نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!! ...  


شهر تانکزلند

نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

چند صد هزار سال پیش در سرزمین های دور ، شهر کوچکی وجود داشت به نام تانکزلند که دور تا دور ان پر از گل های سرخ رز بود . این شهر پر از ساختمان های عجیب بود . خانه های سیاه مرتفع و خانه های ویلای سبز رنگ کوچکی که در کنار هم قرار داشتند . در این شهر دو گروه از حیوانات زندگی می کردند . گرگ ها که در ساختمان ها سیاه رنگ زندگی می کردند و گوسفند ها که در خانه های کوچک ویلایی زندگی می کردند . مردم این شهر همیشه خوشحال بودند . روز ها هر کس به شغل خودش مشغول بود و شب ها تمام مردم شهر در تالار بزرگ شهر جمع می شدند و تا نیمه های شب به رقص و پیکوبی مشغول بودند . زندگی مردم داشت به خوبی پیش می رفت تا اینکه خبر گم شدن تعدادی گوسفند به اداره پلیس داده شد . رییس پلیس شهر خودش مسئول رسیدگی به پرونده شد . رییس پلیس یک گرگ با یک چشم نابینا و و کلاهی بر سر بود . معاون او گوسفندی بود که تازه به استخدام در امده بود و این اولین پرونده جدی او بود . شاید هم می شد گفت این اولین پرونده جدی شهر بود . چون قبلا از این کار پلیس گرفتن بچه هایی بود که از خانه همسایه ها غذا می دزدیدن . این گم شدن ها ادامه داشت و رییس پلیس و معاونش حتی یک سرنخ هم نتوانستن پیدا کنند .

کارگاه جوانی وارد شهر شد . نام او ارتور بود . او خوب می دانست بهترین راه شهرت برای او پیدا کردن گوسفندان گم شده است . او برای پیدا کردن گوسفندان یک ویژگی عالی داشت . او یک گوسفند بود . ارتور به تمام خانواده های گمشدگان سر زد و و با خانواده های انها صحبت کرد . ولی هیچ تشابهی بین گمشده ها نبود . هیچ کدوم ازان ها خوش چهره یا پولدار یا مشهور یا از یک رده سنی خاص نبودن . او ساعت ها به عکس انها نگاه می کرد . شاید چیز مشترک بین انها پیدا کند . او این را خوب می دانست وقتی با یک قاتل زجیره ای سر و کار داری حتما باید مقتولین نقاط مشترکی داشته باشند .

3 روز بعد از ورودش به شهر وارد رستوران کوچکی در حومه شهر شد . در گوشه ای نشست و قهوه ای سفارش داد . گوسفند ی که از روی لباسش می شد فهمید که از پایین شهر است داشت برای دوستانش از مهمونی بزرگی که دعوت است تعریف می کرد و از ثروت گرگی که او را دعوت کرده است .

این مهمونی برای ارتور خیلی عجیب بود . یک گرگ ثروت مند یک گوسفند فقیر رو برای چی باید دعوت می کرد . این یه سر نخ خوب بود .

ارتور گوسفند را تعقیب کرد تا به ساختمان سیاه رنگی در قسمتی شمالی شهر رسید.تمامی مهمان هایی که وارد می شدند گوسفند بودند . همگی برای ورود دعوت نامه داشتند . همگی از پایین شهر بودند و همگی چاق بودند .

ارتور لیست گمشده ها را از جیبش بیرون اورد . قد ... وزن ... همه گوشفند های گم شده چاق بودند .

ارتور مخفیانه وارد ساختمان شد . سالن بزرگی وجود داشت .ارتور در بالای سالن از دریچه تهویه هوا به گوسفندان نگاه می کرد . همه در حالی خوردن و رقص بودند . ناگهان برق قطع شد و در تاریکی فقط صدای فریاد می امد . وقتی نوردوباره سالن را پر کرد . دیگر اثری از گوسفندان نبود . گرگ ها با صدای موسیقی بر روی سنگفرش های خونی سالن می رقصیدن و خون از بدنشان بر روی زمین می چکید .

ارتور به رییس پلیس اطلاع داد و تمام گرگ های ان ساختمان دستگیر شدند.

جزف گرگ سالخورده ای بود که دارنده شبکه تلویزینی شهر بود . با دادن پول هنگفتی به رییس پلیس اجازه گرفت تا به طور مستقیم بازجویی را پخش کند .

جزف و وفیلم بردارش اشلی که یک گوسفند سالخورده بود وارد اداره پلیس شدند .

دوربین ها کار گذاشته شد و روی چهره مک بسته شد . تمام مردم شهر پای تلویزیون هاشون نشسته بودند تا اولین جلسه بازجویی رو ببینند .

رییس پلیس به ارامی پرسید : مک ... چرا گوسفند ها رو کشتی ؟

مک : همه این اتفاق ها از روزی شروع شد که پسرم سراسیمه وارد خونه شد و خودش رو تو اتاق حبس کرد . وقتی برای شام سر میز نشست با خوردن اولین لقمه بالا اورد . پسرم روز به روز ضعیف تر می شد و نمی تونست حتی یک لقمه از غذایی که از بهترین علوفه ها شهر درست شده بود بخوره . من اون رو پیش بهترین روانشناس های شهر بردم . اما فایده نداشت . 6 روز از ماجرا می گذشت و من درمانده از از این مشکل وارد اتاقش شدم . بهش گفتم مشکلت رو به من بگو. چی شده ؟ چرا غذا نمی خوری؟ پسرم در حالی که چشماش رو به زور باز نگه می داشت به من گفت : پدر نمی تونم بهت بگم . اگه کسی بفهمه .... اگه کسی بفهمه ... اون ها من رو می کشند ... با درماندگی گفتم : کی پسرم ؟ کی تو رو می کشه ؟ مگه تو چه کار کردی؟ پسرم بغض کرده بود . نمی تونست خوب صحبت کنه : پدر... پدر من یه گوسفند رو کشتم ... من یه گوسفند رو خوردم ...

نمی دونستم باید چی بگم : چرا ؟ چرا اینکار رو کردی ؟

چشمانش رو بست انگار که دوباره داره خاطرات اون روز رو مرور می کنه : اصلا نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد من اون داشتیم با هم شوخی می کردیم اون دست من رو محکم گاز گرفت و من هم همین کار رو انجام دادم . دندون های من دست او رو زخمی کرد و دهنم پر از خونه دستان او شد. وقتی مزه خون رو تو دهنم احساس کردم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم . انگار که یه عروسک خیمه شب بازی هستم و یه نفر دیگه داره من رو می چرخونه وقتی به خودم اومدم دیدم از اون گوسفند فقط چند تیگه پوست و استخان باقی مونده . از اون وقت دیگه نمی تونم غذا همیشگی رو بخورم . حتی بوی علف هم حال من رو به هم می زنه

من برای اینکه پسرم رو نجات بدم . مجبور شدم گوسفند ها رو بکشم . پسرم راست می گفت حتی بوی خون هم ما گرگ ها رو دیوونه می کنه . وقتی اولین بار گوشت گوسفند ها رو خوردم فهمیدم حق با پسرم بوده هیچ چیز خوشمزه تر از گوشت یک گوسفند نیست .

رییس پلیس : تو یه روانی هستی .

مک : من روانی نیستم . شما احمقید . نگاه کنیدبه تفاوت خودتون و گوسفند ها . به دندوناتون . این دندون ها برای خوردن علف ساخته شدن ؟ شما هم یکبار امتحان کنید . فقط یکبار .

مک با یک حرکت سریع به معاون پلیس حمله کرد . قبل از این که کسی بتونه کار بکنه گردن اون رو دردید . خون تمام اتاق را فرا گرفت . رییس شبکه تلویزیونی و رییس پلیس بی اختیار جلوی دوربین تلویزیونی به فیلمبردار و ارتور حمله کردند و انها را دریدند .

سکوت تمام شهر را فراگرفته بود . بعد از چند ثانیه کوتاه تمام گرگ های شهر همسایگان گوسفند خود را دریدند . هر گوسفندی که گرگی را به فرزندی گرفته بود توسط فرزندش دریده شد . هر گوسفندی که توسط گرگی به فرزندی گرفته شده بود توسط پدر و مادرش خورده شد .

تمام گوسفندان شهر در عرض چند ساعت خورده شدند و غیر از پیرمردی که بیرون از شهر زندگی می کرد . او جان سالم به در برد و از ان شهر گریخت و داستان شهر تانکزلند را برای همه حیوانات تعریف کرد .

پایان

ایلیا خدابخش

18/11/87