تبليغاتX
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
یکشنبه هفتم تیر 1388
جزيره سانتا و چهار پايه ...  

جزيره سانتا

 

ارتور بالاي تپه نشسته بود . تمام بچه هاي شهر كوچك اكتون دورش حلقه زده بودند تا حالا كه از سفر چندين و چند ماه اش برگشته است برايشان دوباره از ماجراجويي هايش بگويد . ارتور به ساعتش نگاه مي كرد و هيچ حرفي نمي زد . بچه ها نگران بودند . اخه در شهر چو افتاده بود كه ارتور ديگر داستاني براي گفتن ندارد . اخر ديگر موجودي نمانده بود كه او بخواهد از انان داستان بگويد . الفرد به ساعتش نگاه كرد . لبخندي زدو گفت : حالا وقت گفتن قصه است . داستاني كه مي خواهم بگويم بر مي گردد به دو هفته پيش كه براي ماجراجويي به جزيره سانتا رفته بودم . در ضلع شرقي جزيره كوهي وجود دارد كه به علت خطرناكي ان كمتر كسي علاقه دارد از ان بالا برود .من هم كه عاشق خطر هستم . چند ساعتي از كوهنوردي مي گذشت و من قسمت زيادي از كوه رو بالا رفته بودم . كه ناگهان زير پايم خالي شد و من داخل  كوهي مكيده شدم . از ترس چشمانم را باز نمي كردم . ليز مي خوردم و پايين مي رفتم و هر لحظه منتظر مرگ بودم . ترس انچنان وجودم رو پر كرده بود كه قدرت باز كردن چشمانم را نداشتم . متوقف شدم . من زنده بودم . با لبخند و به ارامي چشمانم را باز كردم . همه جا تاريك بود . نور كوچكي از دور چشمك مي زد . به سمت نور حركت كردم . احساس مي كردم كسي دارد در تاريكي به من نگاه مي كند . سرعتم را به سمت نور بيشتر كردم . نفس نفس مي زدم . احساس مي كردم كسي از پشت مرا خواهد گرفت . به نور رسيدم شروع به شكافتن كوه كردم . راه به اندازه عبور من باز شده بود . خواستم از سوراخ بگذرم كه كسي دست مرا گرفت . مثل يك انسان فلج حتي قادر به تكان دادن يك انگشتم هم نبودم . مرا به سمت خودش كشيد و از زمين بلندم كردم و صورتش را كنار صورت اورد . گرماي نفسش را كنار گوشم احساس مي كردم .  ارام گفت : مي خوام رازي به تو بگويم . من قادر به حرف زدن نبودم . او ادامه داد :در زمين دو نوع انسان زندگي مي كنند كه به نوبت 1000 را در مركز زمين و 1000 سال را بر روي زمين هستند . 2 هفته ديگر نوبت شما تمام مي شود و تمام شما به مركز زمين مي رويد و 1000 سال انجا بدون نور خورشيد زندگي خواهيد كرد اما يك نقطه است كه هيچ وقت نابود نمي شود و هر در انجا باشد مي تواند 1000 سال دوم را با انسان هاي روي كره زمين زندگي كند . اگر تو براي من از چشمه ي بيرون اب بياوري من ان نقطه را به تو مي گويم . مرا بر روي زمين گذاشت و من تمام نيوري خودم را جمع كردم و خودم را از سوراخ بيرون انداختم و از حال رفتم . چشمانم را كه باز كردم شب شده بود . من كنار سروخ كوچكي در كوه دراز كشيده بودم و مشك ابي كنار من قرار داشت . نمي دانستم چه كار كنم . با خودم گفتم اگر ان موجود هيولايي بزرگ بود در تلسم كوه كه با اب تلسمش شكسته مي شد چه ؟ اگر ان موجود راست مي گفت و 2 هفته بعد زمين به درون خودش فرو مي رفت چه ؟

تصميم خودم را گرفتم . مشك را پر از اب كردن و درون سوراخ فرستادم . صدا از دورن كوه ارام گفت : درخت صنوبر 1000 ساله ي شهر اكتون .

مركاپسر شهر دار شهر فرياد زد : ارتور ديوانه شده است

همه بچه هاي شهر شروع به خنديدن كردن و به سمت شهر شروع به دويدن كردن و هر چه دور مي شدن صداي خنده هاشان كمرنگ تر مي شد . تنها كودكي كه هنوز انجا مانده بود . پسري بود به نام همطاف . به ارامي و باترس به ارتور گفت : اين همان درخت است ؟ ارتور لبخندي زد و گفت : بله

همطاف : چقدر وقت مانده است ؟

ارتور به ساعتش نگاه كرد و گفت : 1 دقيقه

همطاف صورتش را به عقب چرخاند و نگاهي به شهر انداخت و گفت : پس وقت نيست پدر و مادرم را بياورم . بعد نگاهش را چرخاند و گفت : مي توانم من هم زير درخت بنشينم ؟

ارتور لبخندي زد و سري به نشاه رضايت تكان داد . همطاف در بغل او جا گرفت و ارتور نگاهي به ساعتش انداخت و دستانش را محكم بر روي گوش هاي همطاف فشار داد

 

 

                                                                              ايليا خدابخش

 

چهار پايه

 

از روي چهار پايه مي افتم!

ميان زمين و اسمان ، به تو مي انديشم

 

پاهايم را ارام و تند تكان مي دهم!

وحشت زده و بي خيال ، به تو مي انديشم

 

از روي چهار پايه مي افتم !

بي هوا و بي نفس ، به تو مي انديشم

 

اويزان به تكه اي طناب زخيم!

چند ثانيه قبل مرگ ، به تو مي انديش

 

                                                                 ايليا خدابخش

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
من ديگر ادم نبودم!! ...  

صبح بود. شایدم ظهر نمی دانم . فقط می دانم تا غروب کم نمانده بود
.
امروز یا بیابان شاد بود که ناله نمی کرد یا باد امروز توان خودستایی
نداشت . خانه کوچک امروز راحت بر جای خود نشسته بود . شن ها ارام ارام از
پله خانه من بالا می امدند وبا سلامی خود را در خانه پخش می کردند . زندگی
در بیابان عجیب بود . شاید برای من که از ساحل دریا تبعید شدم .بار ها با
خود کلنجار رفته ام . که چه از قاسم قصاب یا محمد جارچی کم داشتم . اون ها
به خاطر شکستشون تو عشق خودشون رو کشتند و من هنوز در فکر این بودم که ایا
لیاقت همسفری با مرگ رو دارم؟!

ولی
امروز برای نمردنم خوشحال بودم .امروز یه روز استثنایی بود . دیشب مردی
خوش سیما به کلبه کوچک من امد و پیشنهاد یک معامله داد . معامله ای ساده
که قبولش سنگین بود.

مرد به من گفت : تو روح خودت را به من می فروشی و من عشقت را به تو می دهم

گفتم به کدام ضمانت؟

گفت
تو چیزی برای از دست دادن داری؟ سکوت کردم و او گفت اگر جوابت اری است
فردا بعد از ظهر با ساز باد برقص و شادی کن و اگر نه با ناله باد اشک
بریز. گفتم : تو که هستی؟ .

گفت: هنوز نشناختی؟

گفتم :نه

گفت : من از سال ها قبل برای خدمت امده بودم .

گفتم سالها قبل؟

گفت : اری

گفتم نامت ؟

گفت ابلیس .

اتاق در تاریکی فرو رفت و او در تاریکی ناپدید شد.

زمان برای فکر کردن سریع می گذشت و من دنبال جواب برای سوال خودم . ایا چیزی برای از دست دادن دارم؟ نه ندارم

صدای باد مرا به خود اورد

امروز
صدای باد نوای دیگری داشت . شاد بود و در بیابان غوغا می کرد و منی که
برای نزدیک شد به عشقم پر از شادی بودم را مسخ کرده بود . با نوای باد
پرواز کردم و دور کلبه خودم پایکوپی می کردم . ساعت ها رقصیدم وقتی به خود
امدم سایه کلبه ام به بزرگی زمین شده بود .

صدای پای مردی را شنیدم در حالی که مرا تشویق می کرد گفت : باد بر تو افتخار می کند . خودت را اماده کرده ای؟

گفتم : برای چه؟

خندید و گفت : برای رسیدن به عشقت.

چشمانم رو بستم و گفتم : اماده ام

به من نزدیک شد وهم تمام وجودم را فرا گرفت . دستانش را بر سرم گذاشت و گفت : مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟

گفتم : نه هیچ چیز ندارم

احساس
می کردم در خلسه وجود دارم . از سر انگشتان پا احساس بی حسی می کردم این
احساس بالا و بالا می اومد. دیگه حتی توان زانو زدن رو هم نداشتم . قلبم
رو دیگه احساس نمی کردم . دستانم در اختیارم نبودند .سرم بی اختیار بر روی
گردنم می لغزید دیگر هیچی حس نکردم . به زور چشمانم را باز کردم . مرد
داشت از من دور می شد . با تمام قدرت داد زدم : مگه تو قول نداده بودی؟

بر گشت و نگاهم کرد؛ با تمسخر نگاهم کرد و گفت : فکر می کنی با این وضعیت او می خواهد با تو زندگی کند؟

گفتم کدام وضعیت؟ من روحم را برای او به تو فروختم

گفت : فقط روح؟

گفتم پس چه؟

گفت : تو با روحت انسانیت و شرافتت را نیز فروختی شما هر چه دارید از روح شماست که از خدای یکتاست و بدون ان هیچ نداری .

در حالی که خودم رو رو زمین می کشیدم به حلبی رسیدم . خودم را در حلب دیدم . من دیگر انسان نبودم .

مرد با صدای بلند خندید و گفت نوبت نفر بعد است . او روحش را به چه می فروشد؟



ايليا خدابخش


مارمولك

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
شهر تانکزلند -- نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!! ...  


شهر تانکزلند

نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

چند صد هزار سال پیش در سرزمین های دور ، شهر کوچکی وجود داشت به نام تانکزلند که دور تا دور ان پر از گل های سرخ رز بود . این شهر پر از ساختمان های عجیب بود . خانه های سیاه مرتفع و خانه های ویلای سبز رنگ کوچکی که در کنار هم قرار داشتند . در این شهر دو گروه از حیوانات زندگی می کردند . گرگ ها که در ساختمان ها سیاه رنگ زندگی می کردند و گوسفند ها که در خانه های کوچک ویلایی زندگی می کردند . مردم این شهر همیشه خوشحال بودند . روز ها هر کس به شغل خودش مشغول بود و شب ها تمام مردم شهر در تالار بزرگ شهر جمع می شدند و تا نیمه های شب به رقص و پیکوبی مشغول بودند . زندگی مردم داشت به خوبی پیش می رفت تا اینکه خبر گم شدن تعدادی گوسفند به اداره پلیس داده شد . رییس پلیس شهر خودش مسئول رسیدگی به پرونده شد . رییس پلیس یک گرگ با یک چشم نابینا و و کلاهی بر سر بود . معاون او گوسفندی بود که تازه به استخدام در امده بود و این اولین پرونده جدی او بود . شاید هم می شد گفت این اولین پرونده جدی شهر بود . چون قبلا از این کار پلیس گرفتن بچه هایی بود که از خانه همسایه ها غذا می دزدیدن . این گم شدن ها ادامه داشت و رییس پلیس و معاونش حتی یک سرنخ هم نتوانستن پیدا کنند .

کارگاه جوانی وارد شهر شد . نام او ارتور بود . او خوب می دانست بهترین راه شهرت برای او پیدا کردن گوسفندان گم شده است . او برای پیدا کردن گوسفندان یک ویژگی عالی داشت . او یک گوسفند بود . ارتور به تمام خانواده های گمشدگان سر زد و و با خانواده های انها صحبت کرد . ولی هیچ تشابهی بین گمشده ها نبود . هیچ کدوم ازان ها خوش چهره یا پولدار یا مشهور یا از یک رده سنی خاص نبودن . او ساعت ها به عکس انها نگاه می کرد . شاید چیز مشترک بین انها پیدا کند . او این را خوب می دانست وقتی با یک قاتل زجیره ای سر و کار داری حتما باید مقتولین نقاط مشترکی داشته باشند .

3 روز بعد از ورودش به شهر وارد رستوران کوچکی در حومه شهر شد . در گوشه ای نشست و قهوه ای سفارش داد . گوسفند ی که از روی لباسش می شد فهمید که از پایین شهر است داشت برای دوستانش از مهمونی بزرگی که دعوت است تعریف می کرد و از ثروت گرگی که او را دعوت کرده است .

این مهمونی برای ارتور خیلی عجیب بود . یک گرگ ثروت مند یک گوسفند فقیر رو برای چی باید دعوت می کرد . این یه سر نخ خوب بود .

ارتور گوسفند را تعقیب کرد تا به ساختمان سیاه رنگی در قسمتی شمالی شهر رسید.تمامی مهمان هایی که وارد می شدند گوسفند بودند . همگی برای ورود دعوت نامه داشتند . همگی از پایین شهر بودند و همگی چاق بودند .

ارتور لیست گمشده ها را از جیبش بیرون اورد . قد ... وزن ... همه گوشفند های گم شده چاق بودند .

ارتور مخفیانه وارد ساختمان شد . سالن بزرگی وجود داشت .ارتور در بالای سالن از دریچه تهویه هوا به گوسفندان نگاه می کرد . همه در حالی خوردن و رقص بودند . ناگهان برق قطع شد و در تاریکی فقط صدای فریاد می امد . وقتی نوردوباره سالن را پر کرد . دیگر اثری از گوسفندان نبود . گرگ ها با صدای موسیقی بر روی سنگفرش های خونی سالن می رقصیدن و خون از بدنشان بر روی زمین می چکید .

ارتور به رییس پلیس اطلاع داد و تمام گرگ های ان ساختمان دستگیر شدند.

جزف گرگ سالخورده ای بود که دارنده شبکه تلویزینی شهر بود . با دادن پول هنگفتی به رییس پلیس اجازه گرفت تا به طور مستقیم بازجویی را پخش کند .

جزف و وفیلم بردارش اشلی که یک گوسفند سالخورده بود وارد اداره پلیس شدند .

دوربین ها کار گذاشته شد و روی چهره مک بسته شد . تمام مردم شهر پای تلویزیون هاشون نشسته بودند تا اولین جلسه بازجویی رو ببینند .

رییس پلیس به ارامی پرسید : مک ... چرا گوسفند ها رو کشتی ؟

مک : همه این اتفاق ها از روزی شروع شد که پسرم سراسیمه وارد خونه شد و خودش رو تو اتاق حبس کرد . وقتی برای شام سر میز نشست با خوردن اولین لقمه بالا اورد . پسرم روز به روز ضعیف تر می شد و نمی تونست حتی یک لقمه از غذایی که از بهترین علوفه ها شهر درست شده بود بخوره . من اون رو پیش بهترین روانشناس های شهر بردم . اما فایده نداشت . 6 روز از ماجرا می گذشت و من درمانده از از این مشکل وارد اتاقش شدم . بهش گفتم مشکلت رو به من بگو. چی شده ؟ چرا غذا نمی خوری؟ پسرم در حالی که چشماش رو به زور باز نگه می داشت به من گفت : پدر نمی تونم بهت بگم . اگه کسی بفهمه .... اگه کسی بفهمه ... اون ها من رو می کشند ... با درماندگی گفتم : کی پسرم ؟ کی تو رو می کشه ؟ مگه تو چه کار کردی؟ پسرم بغض کرده بود . نمی تونست خوب صحبت کنه : پدر... پدر من یه گوسفند رو کشتم ... من یه گوسفند رو خوردم ...

نمی دونستم باید چی بگم : چرا ؟ چرا اینکار رو کردی ؟

چشمانش رو بست انگار که دوباره داره خاطرات اون روز رو مرور می کنه : اصلا نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد من اون داشتیم با هم شوخی می کردیم اون دست من رو محکم گاز گرفت و من هم همین کار رو انجام دادم . دندون های من دست او رو زخمی کرد و دهنم پر از خونه دستان او شد. وقتی مزه خون رو تو دهنم احساس کردم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم . انگار که یه عروسک خیمه شب بازی هستم و یه نفر دیگه داره من رو می چرخونه وقتی به خودم اومدم دیدم از اون گوسفند فقط چند تیگه پوست و استخان باقی مونده . از اون وقت دیگه نمی تونم غذا همیشگی رو بخورم . حتی بوی علف هم حال من رو به هم می زنه

من برای اینکه پسرم رو نجات بدم . مجبور شدم گوسفند ها رو بکشم . پسرم راست می گفت حتی بوی خون هم ما گرگ ها رو دیوونه می کنه . وقتی اولین بار گوشت گوسفند ها رو خوردم فهمیدم حق با پسرم بوده هیچ چیز خوشمزه تر از گوشت یک گوسفند نیست .

رییس پلیس : تو یه روانی هستی .

مک : من روانی نیستم . شما احمقید . نگاه کنیدبه تفاوت خودتون و گوسفند ها . به دندوناتون . این دندون ها برای خوردن علف ساخته شدن ؟ شما هم یکبار امتحان کنید . فقط یکبار .

مک با یک حرکت سریع به معاون پلیس حمله کرد . قبل از این که کسی بتونه کار بکنه گردن اون رو دردید . خون تمام اتاق را فرا گرفت . رییس شبکه تلویزیونی و رییس پلیس بی اختیار جلوی دوربین تلویزیونی به فیلمبردار و ارتور حمله کردند و انها را دریدند .

سکوت تمام شهر را فراگرفته بود . بعد از چند ثانیه کوتاه تمام گرگ های شهر همسایگان گوسفند خود را دریدند . هر گوسفندی که گرگی را به فرزندی گرفته بود توسط فرزندش دریده شد . هر گوسفندی که توسط گرگی به فرزندی گرفته شده بود توسط پدر و مادرش خورده شد .

تمام گوسفندان شهر در عرض چند ساعت خورده شدند و غیر از پیرمردی که بیرون از شهر زندگی می کرد . او جان سالم به در برد و از ان شهر گریخت و داستان شهر تانکزلند را برای همه حیوانات تعریف کرد .

پایان

ایلیا خدابخش

18/11/87



جمعه بیست و هفتم دی 1387
انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی ...  
سلام

خیلی سعی کردم واسه این داستان اسم مناسبی تعیین کنم که خودم ازش راضی باشم . اول اسمش رو گذاشتم کشتی بعد اسیر جنگی بعد هم انتخاب ولی هیچ کدوم به دلم نشست اگه پیشنهادی در مورد اسم این داستان دارید برام تو نظرات بگید

ممنون



انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی

اسمان ارام دریا در عرض چند دقیقه در ابر های سیاه گم شد . دریا طوفانی شده بود . موج های کوچک و بزرگ از میان تاریکی پیدا می شدند و خود را بر کشتی می کوبیدند .  مسافران که بر عرشه کشتی نشسته بودند . از این تغییر ناگهانی هوا به وحشت افتادن . اما باز هم مثل همیشه ناخدا به انها چند دروغ گفت و ارامشان کرد تا به اتاق هایشان بروند . همه مسافرین به سرعت به سمت اتاق هایشان حرکت کردن .غیر از مرسدس که که بر ورودی در ایستاد و دریا را تماشا  می کرد . ارتور چند پله پایین رفت . صورتشان را برگرداند و به مرسدس خیره شد .  خیلی خشک و بدون هر گونه اصراری به او گفت : بیا بریم ...

مرسدس از جای خود تکان نخورد انگار هیچ صدایی غیر از غرش دریا نمی شنید . هیچ مسافری درون راهرو نبود . ناگهان موج بزرگی به کشتی بر خورد کرد و ارتور به پایین پله ها افتاد وقتی برگشت مرسدس بر بالای پله ها نبود به سمت عرشه دوید صدای فریاد ارامی از انتهای عرشه می امد . به سمت صدا دوید . مرسدس از کشتی اویزان شده بود . وقتی نگاهش به ارتور افتاد دیگر فریادی نکشید . اما در چشمانش هیچ اثری از ارامش یه انسان نجات پیدا کرده نبود . بیشتر شبیه کسی بود که بر چهار پایه ایستاده است و طناب دار بر گردنش چمبره زده است و نگاهش به کسیست که مدعی مرگ اوست . اما در نگاه مرسدس التماس نیز نبود . بیشتر انتظار بود تا ببیند مرگش انتخاب می شود یا زنده بدونش . ارتور تصمیم خودش را گرفته بود می خواست خود او باعث مرگ مرسدس با شد نه دریا . پس خود را اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف....

 

خودکار نویسنده همینجا تمام شد . در حالی که می ترسید که ادامه داستانش از ذهنش فرار کند به دنبال خودکار دیگری در میز خود می گشت و با خود تکرار می کرد :

 

 اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد .

 

 این جمله را بار ها با خود تکرار کرد تا صدایی از درون خودش او را فرا گرفت

-         چرا ؟

=  چی ؟ چی چرا ؟

-         چرا ارتور باید مرسدس رو بکشه ؟

=  خیانت ...

-         کدوم خیانت ؟ از چی حرف می زنی؟ مرسدس که به ارتور خیانت نکرده .

=  مرسدس و ارتور شخصیت های داستان من هستن . من بهتر می دونم یا تو ؟

-         تو خودت هم می دونی که خیانت نکرده .تو فقط با نگفتن قسمت اول داستان می خوای انتقام خودت رو بگیری

=  قسمت اول ؟

-    ارتور تو جنگ اسیر دشمن شده بود . 8 سال از او خبری نبود . 6 سال را با اینکه همه به او می گفتن که ارتور مرده و تو باید ازدواج کنی ، تن به ازدواج نداد . اخر هم اونقدر به او اصرار کردن که تسلیم حرف مردم شد . بعد از 8 سال وقتی ارتور برگشت حافظه اش را از دست داده بود . 1 ماه تمام بالای سرش پرستاری داد . حالا چون او به ارتور حقیقت رو گفته باید بمیره ؟

=  اره ... اون باید بمیره . چون مرسدس و ارتور روز ازدواجشون قسم خورده بودن که حتی بعد از مرگشون هم با کس دیگه ای ازدواج نکنند .

-         خود ارتور چی؟  چرا تو بیمارستان با اون پرستار روس خوابید ؟

=  اون حافظش رو از دست داده بود .

-    تو می خوای انتقام زندگیت رو از مرسدس بگیری . چون همسرت با مرد دیگری بود و تو هیچ وقت نفهمیدی تا روزی که تنهات گذاشت و رفت .

=  این ها شخصیت های داستان من هستن . من هر بلایی که بخوام سرشون می یارم . به هیچ کسی هم ربط نداره .

-    تو چنین حقی نداری . اون ها هم زنده هستن . روی کاغذی که داستانت رو نوشتی . تویه ذهنت . تو حق کشتن نداری .

 

نویسنده خودکار دیگری را در میان کاغذ های پراکنده روی میزش پیدا کرد ، سیگار نیمه سوخته ای را از جا سیگاری برداشت ؛ ان را گوشه لبانش گذاشت و در نور نیمه روشن اتاق پر از دودش شروع به نوشتن ادامه داستان کرد

 

پس خود را اماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

مرسدس بر چشمان ارتور خیره شد بود و در حالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود ، گفت : من هیچ وقت به تو خیانت نکردم 6 سال را بدون تو ولی با عشق تو گذروندم و وقتی به اصرار و اجبار خانوادم ازدواج کردم به جای صورت مایک تو رو می دیدم . وقتی خبر برگشتنت رو به من دادن حتی یک لحظه هم  برای اومدن پیش تو صبر نکردم . 1 ماه تمام ، بالای سرت پرستاری دادم تا خوب شی . ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت به هم دروغ نگیم پس به تو گفتم که با مایک ازدواج کردم و با خبر برگشتن تو از او جدا شدم .

بعد چشمانس را بست و ادامه داد :

می دونم یه روزی از کشتن من پشیمون می شی و غم تموم وجودت رو فرا می گیره . من نمی خوام دلیل عذاب های فردای تو باشم . پس خودم رو رها می کنم . تا اینجوری تو به ارامش برسی.

مرسدس دستانش را رها کرد . وقتی چشمانش را باز کرد . دستانش را درون دست های ارتور دید . ارتور زیر بغل های او را گرفت و بدون اینکه هیچ حرفی بزند او را به سمت اتاقشان برد . وقتی در اتاق را بست . مرسدس را در اغوش گرفت و سرش را بر شانه اش گذاشت و بی امان اشک ریخت .

 

نویسنده ، داستان را همینجا تمام کرد و به سمت پنجره اتاق رفت . پرده را کنار زد . یک ستون از نور دود ها را کنار زد و خود را به ورقه ها رساند . سرش را چرخاند و به طناب اویزان بر سقف خانه نگاه کرد . از چهار پایه بالا رفت . طناب را بر گردن خود انداخت و گفت : یا باید مرسدس می مرد یا من .

 

 

                                                                          پایان

                                                                     26/10/87

سه شنبه سوم دی 1387
شب یلدا ...  


شب یلدا


شب یلدا ، شب یلدا عطر پیرهن تو داره

شب یلدا ، شب یلدا تو رو یاد من می یاره


واسه ی نشستن غم ، روی قلب پاره پارم

عطر پیرهن تو رو بس ، یاد اسمون تارم


یاد اون قول و قسم ها ، گفته بودیم که می مونیم

واسه هم ترانه ی عشق تا خود فردا می خونیم


حالا من موندم و سرما ، خالی از فردا و رویا

مثل یک ماهی مرده ، بدون رویای دریا


قران ، فال حافظ ، سیب و انار سفره

دیگه تا فصل سرما ، چند ثانیه نمونده


رسیده وقت مردن ، منم با پاییز می رم

برای اخرین بار ، عکست رو دست می گیرم


شب یلدا ، شب یلدا عطر پیرهن تو داره

شب یلدا ، شب یلدا تو رو یاد من می یاره


ایلیا خدابخش

یلدا 87

سه شنبه سوم دی 1387
بهار ...  


بهار


دیروز عجب روز سردی بود

من هجو یه ی نوشتم برای فصل بهار

که آغازش این گونه بود

" برف ، برف ، کسی بهار را ندیده است؟ "

و پایانش ؟

پایانی در کار نبود

چون بعد ان جمله

قلم شکست

و من

کولی خیابان ها شدم

و از هر درخت خشکیده ای

از هر گل یخ زده ای

و حتی از تمام جوی ها اب

سراغش را گرفتم


پیرزن اخموی کوچه ی ما می گفت

که نامه ای دارد از عمو نوروز

که در ان

به او با صد سلام و صد پیام عاشقانه گفته است

که بهار برای همیشه از زمین رفته است

و او دنبال همدم تازه ی می گردد


درخت کهنسال کنار خانه او

مانند من

با حرف پیرزن کمرش شکست

من برای شادی او

به تمام ترک های پیکرش قسم خوردم

که بهار می اید

درخت همسایه ارام خندید

درختان چه زود باورند


به سمت خانه می روم

دوباره برف ، گم شدن ، فراموشی

کسی نیست که دست مرا بگیرد وارام

در گوش من بگوید

پلاک خانه من چند بود؟

ایلیا خدابخش

یلدا 87


پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
چاه ...  

چاه

ارتور به تابلو کنار خیابان اشاره کرد و گفت :

فیونا فقط 50 کیلومتر دیگه مونده . نگرانی؟

فیونا نگاهش را ازجاده گرفت و لبخند کمرنگی زد و گفت :

اره. اخه قرار واسه اولین بار با خانوادت ملاقات کنم . می ترسم مورد پسندشون نباشم .

- چرا نباید مورد پسندشون باشی . اینقدر بد بین نباش .

= با اون تعریف هایی که تو از خانوادت کردی . از اخلاقشون ، از سلایقشون و اون چیزی که من از خودم می شناسم . می ترسم اونی نباشم که اونها می خوان .

- نترس ، مطمئن باشه همه چیز خوب پیش می ره

= امیدوارم ، ارتور اون تپه چقدر قشنگه !

- نگاهش نکن

= چی؟

- به اون تپه نگاه نکن . خواهش می کنم .

= اخه واسه چی ؟ معلومه چی می گی؟

- این تپه نفرین شده است .

= نفرین شده ؟ معلومه چی می گی ؟ به تپه نگاه کن . به اون درخت زیبایی بالای تپه به اون سنگ چین نوک تپه ...

- فیونا خواهش می کنم به تپه نگاه نکن

= دست از این مسخره بازی ها بردار . تو می گفتی خانوادت به شدت خرافاتی هستن ولی انگار تو هم مثل اون ها هستی

- مطمئنم اگه تو هم داستان این تپه رو بشنوی دیگه این حرف رو نمی زنی

= باشه ماشین رو نگه دار و داستان رو واسه من تعریف کن اگه من رو قانع کردی قول می دم دیگه به این تپه نگاه نکنم اما اگه نتونستی من رو قانع کنی باید باهم بریم بالای تپه....

- من هیچ وقت پام رو اون بالا نمی زارم

= تو که گفتی مطمئنی که من قانع می شم پس داستان رو تعریف کن

ارتور ماشین را کنار جاده نگه داشت و در حالی که سعی می کرد ترس را از چشمانش بگیرد گفت :

- 20 سال پیش دختر خانواده هالبرت که 7 سال بیشتر نداشت از خونه خارج شد . وقتی افتاب غروب کرد و خبری از او نشد مردم شهر جمع شدن و گروه جستجو تشکیل دادن و تمام این منطقه رو گشتند . اخرین بار یکی از همکلاسی هاش اونو دیده بود که به سمت این تپه می یاد . مردم بالای تپه جمع شدند . هنسن همسایه خانواده هالبرت پیشنهاد داد او رو به طناب ببندن و وارد چاه کنند تا ببیند دخترک داخل چاه افتاده یا نه . هنسن وقتی از داخل چاه بیرون اومد گفت : هیچکس داخل چاه نیست ولی داخل چاه وحشتناک ترین جایی بوده که تو عمرش دیده . دخترک هیچ وقت پیدا نشد ولی یه اتافاقی افتاد . هنسن دقیقا دوهفته بعد از اون روز مرد . وقتی داشت جون می داد از تب می سوخت و دائم فریاد می زد . من چرا به داخل چاه رفتم؟

دیگه کسی به اونجا رفت و نه کسی به بچه هاش اجازه داد که نزدیک اون تپه برند . تا سال بعد اون اتفاق که دختر خانواده سامتسون به همراه نامزدش نزدیک چاه رفته بودند . وقتی برگشتند هر دوانها از روح داخل چاه حرف می زدند . که اونها رو صدا می کرده . دو هفته بعد از این اتفاق هر دو انها در حالی که تب شدیدی داشتند مردند . در اون ماه 3 پسر دیگه هم مردند ، اونها بعد از شنیدن حرف های این دو به اونجا رفته بودند . اونها هم صدای روح چاه رو شنیده بودند . اونها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . بعد از اون اتفاق ها دیگه کسی جرات نکرد سمت اون تپه بره . این وحشت به جایی رسیده که مردم حتی جرات نگاه کردن به تپه رو هم ندارند . حالا بازم دلت می خواد بری و تپه رو از نزدیک ببینی؟

= گفتی 20سال پیش یعنی سال 1982 این اتفاق افتاد . یادته سال 1983چه اتفاقی افتاد؟

- 1983 ؟ نه یادم نمی یاد ؟

= اون بیماری عفونی رو می گم . اون بیماری که تو کشور باعث مرگ ادم های زیادی شد . همه اون ها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . من این بیماری رو خیلی خوب یادمه . چون پدر خودم بر اثر همین بیماری مرد . من این داستان ها رو باور نمی کنم . من می خوام اون تپه رو از نزدیک ببینم .

فیونا منتظر جواب ارتور نشد . از ماشین پیاده شد و به سمت دیگر جاده دوید و بدون اینکه او را نگاه کند فریاد زد

= د ِ زود باش دیگه

- فیونا صبر کن .

ارتور زیر لب غر غری کرد و دنبالش به راه افتاد .

فیونا هیجان زده دور خود می چرخید و در حالی که از زیبایی بی حد ان تپه لذت می برد . به سمت بالاترین نقطه ان حرکت می کرد . ارتور چند قدمی را دوید و خودش را به او رساند و دستان فیونا را گرفت و در حالی که صدایش می لرزید ، گفت :

- یواش تر ، خوب تپه رو دیدی برگردیم .

= چیه ، می ترسی؟

- من ن ن ن ن نه ، یعنی اره ، بیا برگردیم

= من تا اون چاه رو نبینم بر نمی گردم

بعد دوباره خودش را از ارتور جدا کرد و به سمت چاه بالای تپه شروع به دویدن کرد .

- اَه ، واستا ، با تو هستم واستا ، ( بعد زیر لب غرغری کرد و ارام گفت ) حق با مادر بود تو زیادی گستاخی

فیونا بالای چاه ایستاده بود . تا چشمانش به ارتور و چشمان هراسانش افتاد خنده شیطنت امیزی کرد ؛ سرش را به چاه نزدیک کرد و فریاد زد :

= اهای روح چاه بیا و ارتور کوچولویه من رو بخور

- هیس ، فیونا خواهش می کنم

= بس کن ارتور ، تا کی می خوای به این مسخره بازی هات ادامه بدی؟

- اصلا می دونی چیه؟ من بر می گردم و تو هم همین الان دنبال من می یای

= من نمی یام می خوام بیشتر اینجا بمونم

- تو زن خودخواهی هستی ، تو بیش از حد گستاخی

= من.... به من می گی گستاخ ...

صدای درون چاه ان ها را به خود اورد ... صدای زنی که ان ها را صدا می کرد...

-= هیس گوش کن

- یا مسیح مقدس ... تو روح داخل چاه رو بیدار کردی ( رو زانوهایش نشست و صلیبش را درون دستش گرفت ؛ چشمانش را بست و شروع به خواندن دعا کرد )

= ارتور ... صدای یه زن ... از ما کمک می خواد ... ارتور چرا چشمات رو بستی ؟ برو از داخل ماشین یه طناب بیار...ارتور... لعنتی ترسو

فیونا شروع به دویدن به سمت ماشین کرد و وقتی با طناب به بالای تپه رسید هنوز ارتور صلیبش در دستش بود و به خود می لرزید .

فیونا طناب را به پایین انداخت ...ارام طناب را به بالای می کشید و با هر زوری که برای کشیدن طناب می زد ارتور را صدا می کرد و ارتور هر بار با شنیدن صدای فیونا بیشتر به خود می لرزید .

دستانی از چاه بیرون امدن و دیواره های چاه را گرفتن و خود را بالا کشیدند. دختری حدوده 30 ساله با موهای بلوند در حالی که هیچ جامعی بر تن نداشت از چاه بیرون امد . انچنان محیط اطراف را نگاه می کرد که انگار تازه به دنیا امده است و این دنیا را برای اولین بار است که می بیند .

ارتور با سیلی فیونا چمانش را باز کرد و خیره به دخترک ماند . دختر از شرم نگاه ارتور پشت سر فیونا قایم شد .

چند دقیقه بعد هر سه انها سوار ماشین بودند . دخترک یکی از لباس های فیونا را پوشیده بود و نگاهش به کف ماشین خیره مانده بود .

فیونا ارام دستانش را به شانه دختر زد و گفت :

= اسمت چیه ؟ چه طوری افتادی تو چاه؟

- الیزابت . الیزابت هالبرت

ارتور پایش را روی ترمز با تمام قدرت فشار داد وبه سمت دخترک برگشت و گفت :

- الیزابت هالبرت ؟ تو همون دختری هستی که 20 سال پیش ...

= که 20 سال پیش وقتی داشت کنار چاه بالای تپه بازی می کرد گم شد . من همون الیزابتی هستم که پاش لغزید و داخل چاه افتاد . من همون الیزابت هستم ...

- اما وقتی هنسن از داخل چاه برگشت گفت هیچ کس داخل چاه نبود .

= وقتی به هوش اومدم . دیدم یکی از تویه تاریکی داره سمت من می یاد . به خودم گفت که من مُردم و این فرشته مرگه که اومده من رو با خودش ببره . وقتی اون نزدیک شد و چهرش رو شناختم ... وقتی دیدم اون هنسن ... از خوشحالی حتی نمی تونستم حرف بزنم اما...اما ... این خوشحالی تا زمانی بود که دیدم هنسن جای کمک به من دست های منو بست ..تا وقتی که دیدم جای کمک به من دهان را گرفت ... لباس هایم را....

= وقتی تو یه اون چاه بدون امید زندگی کنی دیگه روز ها و ماه ها و سال ها از دستت در می رند . غذا... می خوای غذای من رو داخل چاه بدونی تا چند روز وقتی موقع ناهار یاد من می افتی روی میز ناهار خوری بالا بیاری؟

می دونی فکر کردن بهش هم حتی سخته ولی کم کم خوردن کرم های داخل مدفوعت برات عادی می شه و وقتی یه حیوون مرده داخل چاه می افته با خوشحال فریاد می زنی وای خدای من امروز یه غذای خوشمزه دارم ... خوردن اب پر از گل چند روز اول سخته ولی بعد از چند روز تشنگی گوارا ترین ابی می شه که تو عمرت خوردی

- حالا کجا می خوای بری؟

= می خوام به خونه پدرم بر گردم ...به اتاقم ... می خوام قبل از اینکه دوباره از خواب بپرم داخل تخت خواب قدیمیم چند ساعتی دراز بکشم .

الیزابت در کنار خانه پدری اش پیاده شد ؛ خانه ای که در ان دیگر نه خبری از پدر بود و نه اغوش مادر .

فیونا نگاهی به ارتور کرد و گفت :

= من رو هم کنار ایستگاه قطار پیاده کن .

- ایستگاه قطار ؟ اخه چرا؟

= می دونی ارتور ، نه تو تپه خوبی برای من هستی و نه من مثل الیزابت مقاوم ؛ فقط همین

پایان

ایلیا خدابخش

دوشنبه چهارم آذر 1387
پاسخ به نظرات ...  

سلام به دوستان خوبم

لازم دونستم چند تا از نظرها رو جواب بدم

 

 

 

1 -- توسط:ریحانه

شیک پوشی و ماکسیما و این چیزا نباید ارزش باشه که به خاطرش خدارو صدا بزنی!!!!
ارزش انسان و خدا خیلی بالاتر از این حرفاس که با این خواسته های کوچیک و بی ارزش شخصیتتو ببری زیر سوال!!!
بدآموزی نداشته باش،
شعر باید مارو به سمتی که درسته هدایت کنه،رسالتتو به عنوان یه شاعر فراموش نکن!...

 

ج ایلیا : ادم باید برای هر چیزی خدا رو صدا کنه ... هر کسی خواسته هایی داره چه کوچیک چه بزرگ..در هر صورت برای رسیدن به اون خواستش باید از خدا کمک بخواد..حالا هر چقدر خواسته بزرگتر ..تلاش بیشتر و کمک خواستن از خدا بیشتر

در ضمن اگه شما خانوم ریحانه . قی... هستید ایمیلتون رو برام تو نظرات بزارید کارتون دارم

ممنون

 

2 -- توسط:علیرضا

این چی بود دیگه؟ قبلنا بهتر می نوشتی!
عین این بابابزرگا که میخوان نوه شونو نصیحت کنن!

http://alexray.blogfa.com/

 

ج . ایلیا : علیرضا جان من نصیحت نکردم...فقط برای یک عده از ادم هایی که تو زندگی فقط بلد هستند از وضعیتشون بدشون بگن و حسرت زندگی دیگران رو بخورند یاداوری کردم که نشستن و غصه خوردن هیچی رو عوض نمی کنه..برای زندگی بهتر ..تلاش بیشتر و توسل به خدا بیشتر

 

3 -- توسط:سوزان یگانه :

درود
شعر قشنگی نوشتید. تبریک میگم.
سرفراز باشید
بدرود

http://suzanyeganehvakalam.blogfa.com/

 

ج . ایلیا : خانم سوزان یگانه یکی از شعرا خوب ایران هستند و تعریف ایشون از کارم باعث افتخار منه

 

4 – توسط:بهرام

 سلام
فکر میکنم شما یک بیمار روانی هستید و توصیه می کنم حتما به یک روانپزشک مراجعه نمایید .این را از روی نوشته های پوچ و بی محتوا و مایوس کننده ات می گویم. ببخشید من رک و صریح هستم.بای بای

 

ج . ايليا : چشم قول مي دم تو اولین فرصت حتما مراجعه کنم

 

 

 

 با تشکر از تمامی دوستانی که با نظراتشون من رو راهنمایی کردن

 

 

یکشنبه سوم آذر 1387
پوستر ...  

پوستر

گم شدی تویه اتاقت ، پشت دیوارای حسرت

غصه اونچه نداری ، گله از دنیا و قسمت

اتاقت پر شده از عکس ، همشون شادن و خندون

همشون شیک پوش و خوش تیپ ، ماکسیما ، بنز ماشیناشون

اسم هر کس رو می یارن ، می گی با غم خوش به حالش

جای اون بودم من ای کاش ، یا می شستم در کنارش

حال روزت مثل ابری ، که یادش رفته بباره

یا که اون مسافری که ، خنده هاشو تویه ایستگاه جا می زاره

مثل اون باغبون خسته ، که دیده رویه درختا ، جای سیب پر از گلابیست

خود اون اشتباه کاشته ، می گه نه ، از خداشاکیست

ببر اون درختا رو بعد ، یه باغ تازه به پا کن

یه کمی تلاش بیشتر ، خدا رو یه کم صدا کن

بکن اون عکسا رو امروز ، بشو امروز بِه ز دیروز

پاک کن اون اشکاتو بچه ، می شی مثل ، اونا یکروز

شعر : ایلیا خدابخش



چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
خودکشی ...  

خودکشی

موچم رو می گیرم تو یه دستم

رگمو حس می کنم زیر انگشتم

پس هستم

تیغ تیز ، تو ببر دستمو ، تا بمیرم

من نتونستم ، انتقامم رو ، از این دنیا بگیرم

پس باختم

کف اتاق من پر شده از خون سیاه

تو یه قاب پنجرم ، نه ستاره هست ، نه ماه


بوی مردن می گیره تنفسم

من نگاه رو به خیالت می دوزم


دست منو بگیر خدا ، منو ببر از این زمین

منو رها کن از خودم ، جون منو بگیر ، همین


شعر : ایلیا خدابخش