X
تبلیغات
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا)
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388
کاش می شد ... ...  


کاش می شد ...

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش به جای این قدم ها ، می تونستم پَر بگیرم

برم از این شهر مرده ، از خدا خبر بگیرم

 

کاش می شد با هر ترانه ، دنیا رو رنگی دگر زد

جور دیگه ای نگاه کرد ، دنبال پرنده پَر زد

 

توی این اتاق بسته ،توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش می شد که این اتاقم ، رنگ عاشقی بگیره

یا تو شعرهای سیاهم ، یه روز عاشقی نمی ره

 

کاش می شد که خنده پُر شه ، توی قلبم ، تو وجودم

یاد من همیشه باشه ، من چی هستم ، من چی بودم

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش توی خوابم جای مرداب ، یه دونه تاب بود و دریا

به جای کابوس و وحشت  ، دست های تو ، پُر رویا

 

کاش می شد توی کویر ، خواب های سرد و پریشون

تو بیای و پا بذاری ، خنده ی تو ، عطر بارون

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

  ترانه سرا : ایلیا خدابخش

یکشنبه هشتم آذر 1388
چند قدم ...  






ردپای تو را من دیدم

چند قدم مانده به در

آسمان دل من ، بارانی شد


تکیه بر سرو زدم

به همان سر که به من می خندید!


خاطرات دیروز

در پس دیوار ها

در پس خنده ی عابر ، باران

یک به یک می گذرند

یک به یک سیلی سردی می زنند

یک به یک بر من و احوال دلم می خندند


لحظه ای با من باش

با توام ای باران

قدرتی بر من ده

تا به پا برخیزم

قدمی بردارم

تا به در راهی نیست!


چند قدم ، می افتم ، مردمان می خندند

حال من خنده ندارد ، بس کن

جای دستگیریِ من می خندید؟!


بر زمین می کشم این بار ، خود را

تا به در جنگ زنم

تا که خود را آرام ، بکشم در خانه

چه کسی در خانه است ؟!

هیچکس ، تاریکی

آسمان خانه ، چو شب قصه ی من تاریک است


ومن این را دانم

این رویای فقط کابوس است


                                                ایلیا خدابخش

                                                                     ابان 1388



در چوبی




جمعه ششم آذر 1388
اسمت پیمان بود دیگه؟! ...  


اسمت پیمان بود دیگه؟!

محسن بینی خونی اش را با پشت دستانش تمیز می کند، نگاهی به دکتر می اندازد:

- آقا پیمان، اینجوری نگام نکن خودت گفتی که با اسم کوچیک صدات کنم، اسمت پیمان بود دیگه، آره اسمت پیمان بود، مطمئنم چون خودت به من گفتی.

( لبخندی با شیطنت)

- نه دروغ گفتم تو به من نگفتی، رو اتیکتت نوشته بود، تو به من گفته بودی که حتی حق ندارم اسمت رو بدونم چه برسه که با اسم کوچیک صدات کنم اون روز به من گفتی، همون روز که وقتی ازت پرسیدم اسمت چیه سیلی زدی تو گوشم...

( بلند و بی کنترل می خندد )

(مکثی می کند و این بار با فریاد می گوید)

- تو رییس نیستی

( کمی آرام تر)

- من می ترسم. من از آدم ها می ترسم آدم ها ترسناکند، زشتند، آره زشتند؛ توجه کردی؟ به صورت آدم ها توجه کردی؟ فقط تو یه حالت آدم ها زیبا می شن! وقتی که اون ها رو بدون دهن تصور می کنم. تصور کن، زیبا می شن مگه نه؟

( بلند می خندد )

- دیدی؟ دیدی چه خوشگل می شن؟

( ببند اون دهنت رو آشغال)( کمی آرام تر اما پریشان و گیج)

- من کیم؟! دیوونه!؟ تو کی هستی که به من بگی دیوونه؟ تو کی هستی که بگی من قاتلم؟ تو هم یه آدم کوچیک و پستی مثل بقیۀ آدم ها! چیه؟! چرا اینجوری نیگام می کنی؟

( سکوت می کند لبخند کوچکی می زند به دکتر نگاهی می کند.)

- تو کی هستی؟ هان!؟ آقا پیمان بودی دیگه؟ مطمئنم آخه رو اتیکتت نوشته بود.

( بلند می خندد )

- نه!! دروغ گفتم آخه من که سواد ندارم که از رو اتیکتت اسمت رو بخونم. از یکی از دکتر ها شنیدم که صدات می کرد.

( صدای در می آید )

- کار دارم مزاحم نشید لطفاً!

(صدای در بلندتر می شود.)

- می گم کار دارم لعنتی ها!

( کسی از پشت در: آقای دکتر، آقای دکتر)

- خفه شو خفه شو!

(زیر لب)

-خفه می شی یا خفت کنم؛ نه خفه نمی شه ...

(رو به دکتر )

- پاشو ساکتش کن پا شو آقای دکتر...

( کمی مکث می کند و به دکتر خیره می شود.)

- اسمت چی بود؟ آقا پیمان بود دیگه؛ آره آقا پیمان بودی از یکی از دکترا شنیدم.

( بلند می خندد، طوری که صدای در تویه خنده ی او گم می شود)

-دروغ گفتم من که غیر تو دکتری ندیدم که اسمت رو ازش بشنوم؛ 2 هفته پیش یکی از این دیوونه ها می گفت، می گفت با زن پیمان می خوابه.

( زیر لب و موزیانه می خندد.)

- گفتم پیمان کیه؟ به تو اشاره کرد و گفت اونی که مسئول شوک الکتریکیه گفتم تو از کجا می دونی گفت فقط کسی که اسمش پیمان باشه می تونه اینقدر ... اسمت پیمان بود دیگه ...

(بلند می خندد ) ( چند نفر به در ضربه می زنند تا به زور آن را باز کنند محسن به گوشۀ اتاق می­رود، می­نشیند خودش را جمع می کند و زیر چشمی به دکتر نگاه می کند.)

- اسمت پیمان بود دیگه. اسمت پیمان بود دیگه. اسمت ...

(در باز می شود، 2 پرستار وارد می شوند نگاهی به جنازه خونی دکتر می کنند و فریاد می زنند آمبولانس رو خبر کنید.) (محسن بلند می خندد.) (دستان محسن را دو نفری می گیرند و او را به زور از اتاق خارج می کنند بقیه دیوانه های بیرون اتاق ایستاده اند.) ( محسن با خنده فریاد می زند.)

- من کشتمش، من پیمان رو کشتم!

(یک دیوانه از دیوانۀ دیگر می پرسد: پیمان کی بود؟)


 

هرز نوشت !!! : ایلیا خدابخش


شنبه دوم آبان 1388
چهل تیکه ...  

نه من ، نه تو

نه من ، نه تو ، نه اسمون ، پرنده های نگرون

رها شدن تو قصه ها ، اشکای من ، با من بمون

نه من ، نه تو ، نه همنفس ، ستاره ها تویه قفس

اسمونای یخ زده ، تورو می خوان ، همین و بس

نه من ، نه تو ، نه جاده ها ، نه گم شده تو سایه ها

زندونیم تویه اتاق ، زندون و بشکن ، تو بیا

.

.

.

.

------------------------------------------------------------

کابوس

محسن با صورت عرق کرده از خواب می پرد . چند ثانیه ای به رو به رو خیره می شود . بعد نگاهش را به سمت سعید می چرخاند .

- چی شده ؟

- چی شده ؟ باز داشتی فریاد می زدی ! تو خسته نشدی؟! حتما باز کابوس دیدی که داری وسط یه بیابون بی اب و علف غرق می شی یا درست از وسط یه دره عمیق به سمت اسمون سقوط می کنی یا ... محسن دارم با تو حرف می زنم ! حواست با منه؟

- هان !

- هیچی بگیر بخواب

- چی گفتی؟

- گفتم از فردا می رم خونه علی شون می مونم . واسه تو هم می گردم یه همخونه خوب پیدا می کنم ؛ باشه؟

- اهان ؛ واسه این بیدارم کردی؟! خوب صبح به من می گفتی . باشه ، شب بخیر

پایان

------------------------------------------------------

نوجوونی

خیال می کردی که می شه با ارزوها خونه ساخت

تویه بازی زمونه ببری بدون باخت

تویه سفره جای نون ، محبت و یه کاسه ماست

نمی شه عزیز من ، بهت می گم من رک و راست

.

.

.

.

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
برای الی ، داوود سالاریان و مسعود ...  

یه جورایی و شدید تنبل شدم تو نوشتن

سختمه ، سخت تر از کوه کندن

ولی دیدن فیلم درباره الی و شاید حرف هایی که باید این چند وقته می زدم و نزدم دلیلی شد واسه به روز کردن وبلاگم

اگه قبلا فیلم درباره الی رو ندید متن زیر رو نخونید

1 - دیروز به دعوت علیرضا به دیدن فیلم درباره الی رفتیم . ساعت 9 بود وارد سینما که شدیم گل از گلمون شگفت . هیچکس تو سینما نبود . اخ جون امروز دیگه جای صدای فیلم صدای چیپس و پفک نمی شنویم .

کم کم سینما شلوغ شد . اما به خودمون امید می دادیم اخه هیچکس سمت بوفه گوشه سینما نمی رفت . اینا با شخصیت هستن . می دونند تو سالن سینما باید فیلم دید نه ... . چشمتون روز بد نبینه . یه گروه 4 نفره پسر جوون وارد سینما شدن اول از همه سمت بوفه رفتن و دو تا پلاستیک چیپس و پفک گرفتن . به علیرضا یه نگاهی کردم و گفتم یادت باشه از اینها فاصله بگیریم .

وای که پفک خریدن این ها شد مثل یه ویروس و همه سالن انتظار رو فرا گرفت

از صدای پفک و خنده و دردل های مادرانه و خواهرانه و صدای بد سینما نگم بزار دلیل این نوشته رو بگم

من وقتی اومدم خونه شروع کردن سرچ کردن درباره الی نقد ها رو هر چی خوندم به دلم ننشست

یه جورایی با نظرشون موافق نبودم حتی با نظر علیرضا که خیلی قبولش داشتم و دارم تو این زمینه .

فیلم با صدقه دادن شروع می شه که اواسط فیلم یکی از شخصیت ها می گه به پیشنهاد الی بوده و اینکه هیچ یکی از بچه ها ندیده که الی به سمت دریا بره . ادمی که داره تو دریا غرق می شه حتی تو اون شرایط بد نگاهش به ساحل و امیدش به ادم ها تویه ساحل و کسی که می ره به کمک فریاد می زنه تا امید بده به شخصی که داره غرق می شه مثل بقیه شخصیت های فیلم که به کمک پسرک رفتن .

تو سکانس قبل اون وقتی الی داره بادبادک بازی می کنه به دخترک طناب بادبادک رو می ده و می گه من باید برم

و در صحنه اخر وقتی ابر می گه خودشه بدون نگاه به جنازه این حرف رو می زنه انگار که منظور از مردن الی اون احساس خودش به الی هستش که مرده پس بی هیچگونه مسئولیت و حتی احساسی به الی و بدهکار به 3 سال از زندگیش می گه خودتون به خانواده الی خبربدین و به سمت تهران حرکت می کنه

پس اگه فیلم درباره الی رو دیدین غصه نخورید الی زنده است .



2– چند وقت پیش یه نفر فوت شد که من بهش بدهکار بودم . خیلی کمکم کرد . روزی که قرار بود برای تشکر پیشش برم خبر فوتش رو شنیدم . اول باورم نشد ...

اقای داوود سالاریان ببخش که نوشته ای که برای تو بود رو به خاطر تنبلی خودم داخل وبلاگم نذاشتم همیشه برای من عزیز

خدا رحمتش کنه

3 – می خوام از عابد تشکر کنم که دوستی رو واسه یکی از بچه های خوب موسیقی سمنان به جا اورد و مراسمی خوب و با شکوه برای مسعود به جا اورد

مسعود جان بچه های موسیقی و تئاتر سمنان همیشه به یادت هستند . خدا تو رو توبهشت برین خودش قرار بده

یکشنبه هفتم تیر 1388
جزيره سانتا و چهار پايه ...  

جزيره سانتا

  آرتور بالای تپه نشسته بود. تمام بچّه­های شهر كوچك اكتون دورش حلقه زده بودند تا، حالا كه از سفر چندين و چند ماه­اش برگشته است برايشان دوباره از ماجراجويي­هايش بگويد. آرتور به ساعتش نگاه می­كرد و هيچ حرفي نمي­زد. بچه­ها نگران بودند. چون در شهر چو افتاده بود كه آرتور ديگر داستاني براي گفتن ندارد. آخر ديگر موجودي نمانده بود كه او بخواهد از آنان داستان بگويد. آرتور به ساعتش نگاه كرد. لبخندي زد و گفت: حالا وقت گفتن قصه است. داستاني كه مي­خواهم بگويم بر مي­گردد به دو هفته پيش كه براي ماجراجويي به جزيره سانتا رفته­بودم. در ضلع شرقي جزيره كوهي وجود دارد كه به علت خطرناكي آن كمتر كسي علاقه دارد از آن بالا برود. من هم كه عاشق خطر هستم. چند ساعتي از كوهنوردي مي­گذشت و من قسمت زيادي از كوه رو بالا رفته بودم. كه ناگهان زير پايم خالي شد و من به داخل  كوه مكيده شدم. از ترس چشمانم را باز نمي­كردم. ليز مي­خوردم و پايين مي­رفتم و هر لحظه منتظر مرگ بودم. ترس آنچنان وجودم رو پر كرده بود كه قدرت باز كردن چشمانم را نداشتم. متوقف شدم. من زنده بودم. با لبخند و به آرامي چشمانم را باز كردم. همه جا تاريك بود. نور كوچكي از دور چشمك مي­زد. به سمت نور حركت كردم. احساس مي كردم كسي دارد در تاريكي به من نگاه مي كند. سرعتم را به سمت نور بيشتر كردم. نفس نفس مي­زدم. احساس مي­كردم كسي از پشت مرا خواهد گرفت. به نور رسيدم شروع به شكافتن كوه كردم. راه به اندازه عبور من باز شده بود. خواستم از سوراخ بگذرم كه كسي دست مرا گرفت. مثل يك انسان فلج حتي قادر به تكان دادن يك انگشتم هم نبودم. مرا به سمت خودش كشيد و از زمين بلندم كردم و صورتش را كنار صورتم آورد. گرماي نفسش را كنار گوشم احساس مي­كردم.  آرام گفت: مي­خواهم رازي را به تو بگويم. من قادر به حرف زدن نبودم. او ادامه داد: در زمين دو نوع انسان زندگي مي­كنند كه به نوبت 1000 سال را در مركز زمين و 1000سال را بر روي زمين هستند. 2 هفته ديگر نوبت شما تمام مي­شود و تمام شما به مركز زمين مي­رويد و 1000 سال آنجا بدون نور خورشيد زندگي خواهيد كرد اما يك نقطه است كه هيچ وقت نابود نمي­شود و هر کس در آنجا باشد مي­تواند 1000 سال دوم را با انسان­هاي روي كره زمين زندگي كند. اگر تو براي من از چشمۀ بيرون آب بياوري من آن نقطه را به تو مي­گويم. مرا بر روي زمين گذاشت و من تمام نيروي خودم را جمع كردم و خودم را از سوراخ بيرون انداختم و از حال رفتم. چشمانم را كه باز كردم شب شده بود. من كنار سروخ كوچكي در كوه دراز كشيده بودم و مشك آبي كنار من قرار داشت. نمي­دانستم چه كار كنم. با خودم گفتم اگر آن موجود هيولايي بزرگ بود در طلسم كوه كه با آب طلسمش شكسته مي­شد چه؟ اگر آن موجود راست مي­گفت و 2 هفته بعد زمين به درون خودش فرو مي­رفت چه؟

تصميم خودم را گرفتم. مشك را پر از آب كردم و درون سوراخ فرستادم. صدا از درون كوه آرام گفت: درخت صنوبر 1000 سالۀ شهر اكتون.

مركا پسر شهردار شهر فرياد زد: آرتور ديوانه شده است!

همه بچه­هاي شهر شروع به خنديدن كردند و به سمت شهر شروع به دويدن كردند و هر چه دور مي­شدند صداي خنده هایشان كمرنگ تر مي­شد. تنها كودكي كه هنوز آنجا مانده بود. پسري بود به نام همطاف. به آرامي و باترس به آرتور گفت: اين همان درخت است؟ آرتور لبخندي زد و گفت: بله

همطاف: چقدر وقت مانده است؟

آرتور به ساعتش نگاه كرد و گفت: 1 دقيقه

همطاف صورتش را به عقب چرخاند و نگاهي به شهر انداخت و گفت: پس وقت نيست پدر و مادرم را بياورم. بعد نگاهش را چرخاند و گفت: مي­توانم من هم زير درخت بنشينم؟

آرتور لبخندي زد و سري به نشانۀ رضايت تكان داد. همطاف در کنار او جا گرفت، آرتور نگاهي به ساعتش انداخت و دستانش را محكم بر روي گوش هاي همطاف فشار داد.

 

 

                                                                              ايليا خدابخش

 

چهار پايه

 

از روي چهار پايه مي افتم!

ميان زمين و اسمان ، به تو مي انديشم

 

پاهايم را ارام و تند تكان مي دهم!

وحشت زده و بي خيال ، به تو مي انديشم

 

از روي چهار پايه مي افتم !

بي هوا و بي نفس ، به تو مي انديشم

 

اويزان به تكه اي طناب زخيم!

چند ثانيه قبل مرگ ، به تو مي انديش

 

                                                                 ايليا خدابخش

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
من ديگر ادم نبودم!! ...  

صبح بود. شایدم ظهر نمی­دانم. فقط می­دانم تا غروب کم نمانده بود. امروز یا بیابان شاد بود که ناله نمی­کرد یا باد امروز توان خودستایی نداشت. خانۀ کوچک امروز راحت بر جای خود نشسته بود. شن ها آرام آرام از پلۀ خانه من بالا می­آمدند و با سلامی خود را در خانه پخش می­کردند. زندگی در بیابان عجیب بود. شاید برای من که از ساحل دریا تبعید شدم. بار ها با خود کلنجار رفته­ام. که چه از قاسم قصاب یا محمد جارچی کم داشتم. اون ها به خاطر شکستشون تو عشق خودشون رو کشتند و من هنوز در فکر این بودم که آیا لیاقت همسفری با مرگ رو دارم؟! ولی امروز برای نمردنم خوشحال بودم. امروز یه روز استثنایی بود. دیشب مردی خوش سیما به کلبه کوچک من آمد و پیشنهاد یک معامله داد. معامله ای ساده که قبولش سنگین بود.

مرد به من گفت: تو روح خودت را به من می فروشی و من عشقت را به تو می دهم.

گفتم به کدام ضمانت؟

گفت تو چیزی برای از دست دادن داری؟ سکوت کردم و او گفت اگر جوابت آری است فردا بعد از ظهر با ساز باد برقص و شادی کن و اگر نه با ناله باد اشک بریز.

گفتم: تو که هستی؟

گفت: هنوز نشناختی؟

گفتم :نه

گفت: من از سال ها قبل برای خدمت آماده بودم .

گفتم سالها قبل؟

گفت: آری

گفتم: نامت؟

گفت: ابلیس .

اتاق در تاریکی فرو رفت و او در تاریکی ناپدید شد.

زمان برای فکر کردن سریع می گذشت و من دنبال جواب برای سوال خودم. آیا چیزی برای از دست دادن دارم؟ نه ندارم.

صدای باد مرا به خود آورد.

امروز صدای باد نوای دیگری داشت. شاد بود و در بیابان غوغا می­کرد و منی که برای نزدیک شدن به عشقم پر از شادی بودم را مسخ کرده بود. با نوای باد پرواز کردم و دور کلبه خودم پایکوپی می­کردم. ساعت­ها رقصیدم وقتی به خود آمدم سایه کلبه­ام به بزرگی زمین شده بود .

صدای پای مردی را شنیدم در حالی که مرا تشویق می­کرد گفت: باد بر تو افتخار می­کند. خودت را آماده کرده­ای؟

گفتم: برای چه؟

خندید و گفت: برای رسیدن به عشقت.

چشمانم را بستم و گفتم: آماده­ام

به من نزدیک شد وَهم تمام وجودم را فرا گرفت. دستانش را بر سرم گذاشت و گفت: مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟

گفتم : نه هیچ چیز ندارم.

احساس می­کردم در خلسه­ام. از سر انگشتان پا احساس بی حسی می­کردم این احساس بالا و بالا می­آمد. دیگه حتی توان زانو زدن را هم نداشتم. قلبم را دیگر احساس نمی­کردم. دستانم در اختیارم نبودند. سرم بی اختیار بر روی گردنم می­لغزید دیگر چیزی حس نکردم. به سختی چشمانم را باز کردم. مرد داشت از من دور می­شد. با تمام قدرت فریاد زدم : مگر تو قول نداده بودی؟

بر گشت و نگاهم کرد؛ با تمسخر نگاهم کرد و گفت: فکر می­کنی با این وضعیت او می­خواهد با تو زندگی کند؟

گفتم کدام وضعیت؟ من روحم را برای او به تو فروختم...

گفت: فقط روح؟

گفتم: پس چه؟

گفت : تو با روحت انسانیت و شرافتت را نیز فروختی شما هر چه دارید از روح شماست که از خدای یکتاست و بدون آن هیچ نداری.

در حالی که خودم را روی زمین می­کشیدم به حلبی رسیدم. خودم را در حلب دیدم. من دیگر انسان نبودم.

مرد با صدای بلند خندید و گفت نوبت نفر بعد است. او روحش را به چه می­فروشد؟

 



ايليا خدابخش

مارمولك


 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
شهر تانکزلند -- نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!! ...  


شهر تانکزلند

نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

چند صد هزار سال پیش در سرزمین­های دور، شهر کوچکی وجود داشت به نام تانکزلند که دور تا دور آن پر از گل­های رز سرخ بود. این شهر پر از ساختمان­های عجیب بود. خانه­های سیاه مرتفع و خانه­های ویلایی سبز رنگ کوچکی که در کنار هم قرار داشتند. در این شهر دو گروه از حیوانات زندگی می­کردند. گرگ­ها که در ساختمان­های سیاه رنگ زندگی می­کردند و گوسفند­ها که در خانه­های کوچک ویلایی زندگی می­کردند. مردم این شهر همیشه خوشحال بودند. روز­ها هر کس به شغل خودش مشغول بود و شب­ها تمام مردم شهر در تالار بزرگ شهر جمع می­شدند و تا نیمه­های شب به رقص و پایکوبی مشغول بودند. زندگی مردم به خوبی پیش می­رفت تا اینکه خبر گم شدن تعدادی گوسفند به اداره پلیس داده شد. رییس پلیسِ شهر خودش مسئول رسیدگی به پرونده شد. رییس پلیس یک گرگ با یک چشم نابینا و کلاهی بر سر بود. معاون او گوسفندی بود که تازه به استخدام در آمده بود و این اولین پروندۀ جدّی او بود. شاید هم می شد گفت این اولین پروندۀ جدّی شهر بود. چون قبل از این، کار پلیس گرفتن بچه­هایی بود که از خانۀ همسایه­ها غذا می­دزدیدند. این گم شدن­ها ادامه داشت و رییس پلیس و معاونش حتی یک سرنخ هم نتوانستند پیدا کنند.

کارآگاه جوانی وارد شهر شد. نام او آرتور بود. او خوب می­دانست بهترین راه شهرت برای او پیدا کردن گوسفندان گم شده است. او برای پیدا کردن گوسفندان یک ویژگی عالی داشت. او یک گوسفند بود. آرتور به تمام خانواده­های گمشدگان سر زد و و با خانواده­های آن­ها صحبت کرد. ولی هیچ تشابهی بین گمشده­ها نبود. هیچ کدام از آن ها خوش چهره یا پولدار یا مشهور یا از یک رده سنی خاص نبودند. او ساعت ها به عکس آنها نگاه می­کرد. شاید چیز مشترکی بین آنها پیدا کند. او این را خوب می­دانست وقتی با یک قاتل زنجیره­ای سر و کار داری حتما باید مقتولین نقاط مشترکی داشته باشند.

3 روز بعد از ورودش به شهر وارد رستوران کوچکی در حومۀ شهر شد. در گوشه­ای نشست و قهوه­ای سفارش داد. گوسفندی که از روی لباسش می­شد فهمید که از پایین شهر است داشت برای دوستانش از مهمانی بزرگی که دعوت است تعریف می­کرد و از ثروت گرگی که او را دعوت کرده است.

این مهمانی برای آرتور خیلی عجیب بود. یک گرگ ثروتمند یک گوسفند فقیر رو برای چه باید دعوت می­کرد! این یک سر نخ خوب بود.

آرتور گوسفند را تعقیب کرد تا به ساختمان سیاه رنگی در قسمتی شمالی شهر رسید. تمامی مهمان­هایی که وارد می­شدند گوسفند بودند. همگی برای ورود دعوت نامه داشتند. همگی از پایین شهر بودند و همگی چاق بودند.

آرتور لیست گمشده­ها را از جیبش بیرون آورد. قد ... وزن ... همۀ گوسفند­های گم شده چاق بودند!

آرتور مخفیانه وارد ساختمان شد. سالن بزرگی وجود داشت. آرتور در بالای سالن از دریچۀ تهویه هوا به گوسفندان نگاه می­کرد. همه در حال خوردن و رقص بودند. ناگهان برق قطع شد و در تاریکی فقط صدای فریاد می­آمد. وقتی نور دوباره سالن را پر کرد. دیگر اثری از گوسفندان نبود. گرگ ها با صدای موسیقی بر روی سنگفرش­های خونی سالن می­رقصیدند و خون از بدنشان بر روی زمین می­چکید.

آرتور به رییس پلیس اطّلاع داد و تمام گرگ­های آن ساختمان دستگیر شدند.

جزف گرگ سالخورده­ای بود که صاحب شبکۀ تلویزینی شهر بود. با دادن پول هنگفتی به رییس پلیس اجازه گرفت تا به طور مستقیم بازجویی را پخش کند.

جزف و فیلم بردارش اشلی که یک گوسفند سالخورده بود وارد اداره پلیس شدند.

دوربین­ها کار گذاشته شد و روی چهرۀ مک بسته شد. تمام مردم شهر پای تلویزیون­هاشون نشسته بودند تا اولین جلسه بازجویی رو ببینند.

رییس پلیس به آرامی پرسید: مک ... چرا گوسفند­ها رو کشتی؟

مک: همۀ این اتّفاقات از روزی شروع شد که پسرم سراسیمه وارد خونه شد و خودش رو تو اتاق حبس کرد. وقتی برای شام سر میز نشست با خوردن اولین لقمه بالا آورد. پسرم روز به روز ضعیف­تر می­شد و نمی­تونست حتی یک لقمه از غذایی که از بهترین علوفه­های شهر درست شده بود بخوره. من اون رو پیش بهترین روانشناس­های شهر بردم. اما فایده نداشت. 6 روز از ماجرا می­گذشت و من درمانده از از این مشکل وارد اتاقش شدم. بهش گفتم مشکلت رو به من بگو. چی شده؟ چرا غذا نمی­خوری؟ پسرم در حالی که چشماش رو به زور باز نگه می­داشت به من گفت: پدر نمی­تونم بهت بگم. اگه کسی بفهمه... اگه کسی بفهمه... اون ها من رو می­کشند... با درماندگی گفتم: کی پسرم؟ کی تو رو می­کشه؟ مگه تو چه کار کردی؟ پسرم بغض کرده بود. نمی­تونست خوب صحبت کنه: پدر... پدر من یه گوسفند رو کشتم... من یه گوسفند رو خوردم...

نمی­دونستم باید چی بگم: چرا؟ چرا اینکار رو کردی؟

چشمانش رو بست انگار که دوباره داره خاطرات اون روز رو مرور می کنه: اصلاً نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد من و اون داشتیم با هم شوخی می­کردیم اون دست من رو محکم گاز گرفت و من هم همین کار رو انجام دادم. دندون های من دست اون رو زخمی کرد و دهنم پر از خونِ دستان او شد. وقتی طعم خون رو تو دهنم احساس کردم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. انگار که یه عروسک خیمه شب بازی هستم و یه نفر دیگه داره من رو می­چرخونه وقتی به خودم اومدم دیدم از اون گوسفند فقط چند تکّه پوست و استخوان باقی مونده. از اون وقت دیگه نمی­تونم غذای همیشگی رو بخورم. حتی بوی علف هم حال من رو به هم می­زنه.

من برای اینکه پسرم رو نجات بدم. مجبور شدم گوسفند­ها رو بکشم. پسرم راست می­گفت حتی بوی خون هم ما گرگ­ها رو دیوونه می­کنه. وقتی اولین بار گوشت گوسفند­ها رو خوردم فهمیدم حق با پسرم بوده هیچ چیز خوشمزه­تر از گوشت یک گوسفند نیست.

رییس پلیس : تو یه روانی هستی.

مک : من روانی نیستم. شما احمقید! نگاه کنید به تفاوت خودتون و گوسفند­ها. به دندوناتون! این دندون­ها برای خوردن علف ساخته شدن؟ شما هم یکبار امتحان کنید. فقط یکبار!

مک با یک حرکت سریع به معاون پلیس حمله کرد. قبل از اینکه کسی بتونه کاری بکنه گردن اون رو دردید. خون تمام اتاق را فرا گرفت. رییس شبکه تلویزیونی و رییس پلیس بی اختیار جلوی دوربین تلویزیونی به فیلمبردار و آرتور حمله کردند و آنها را دریدند.

سکوت تمام شهر را فراگرفته بود. بعد از چند ثانیۀ کوتاه تمام گرگ­های شهر همسایگان گوسفند خود را دریدند. هر گوسفندی که گرگی را به فرزندی گرفته بود توسط فرزندش دریده شد. هر گوسفندی که توسط گرگی به فرزندی گرفته شده بود توسط پدر و مادرش خورده شد.

تمام گوسفندان شهر در عرض چند ساعت خورده شدند غیر از گوسفند پیری که بیرون از شهر زندگی می­کرد. او جان سالم به در برد و از آن شهر گریخت و داستان شهر تانکزلند را برای همۀ حیوانات تعریف کرد.

 

ایلیا خدابخش

18/11/87



جمعه بیست و هفتم دی 1387
انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی ...  
سلام

خیلی سعی کردم واسه این داستان اسم مناسبی تعیین کنم که خودم ازش راضی باشم . اول اسمش رو گذاشتم کشتی بعد اسیر جنگی بعد هم انتخاب ولی هیچ کدوم به دلم نشست اگه پیشنهادی در مورد اسم این داستان دارید برام تو نظرات بگید

ممنون


 


انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی

 

آسمان آرام دریا در عرض چند دقیقه در ابر های سیاه گم شد. دریا طوفانی شده بود. موج های کوچک و بزرگ از میان تاریکی پیدا می شدند و خود را بر کشتی می کوبیدند.  مسافران که بر عرشه کشتی نشسته بودند. از این تغییر ناگهانی هوا به وحشت افتادند. اما باز هم مثل همیشه ناخدا به آنها چند دروغ گفت و آرامشان کرد تا به اتاق هایشان بروند. همۀ مسافرین به سرعت به سمت اتاق هایشان حرکت کردن. غیر از مرسدس که که بر ورودی در ایستاد و دریا را تماشا  می کرد. آرتور چند پله پایین رفت. صورتش را برگرداند و به مرسدس خیره شد.  خیلی خشک و بدون هیچ گونه اصراری به او گفت: بیا بریم...

مرسدس از جای خود تکان نخورد انگار هیچ صدایی غیر از غرش دریا نمی شنید. هیچ مسافری درون راهرو نبود. ناگهان موج بزرگی به کشتی بر خورد کرد و آرتور به پایین پله ها افتاد وقتی برگشت مرسدس بر بالای پله ها نبود به سمت عرشه دوید صدای فریاد آرامی از انتهای عرشه می آمد. به سمت صدا دوید. مرسدس از کشتی آویزان شده بود. وقتی نگاهش به آرتور افتاد دیگر فریادی نکشید. اما در چشمانش هیچ اثری از ارامش یه انسان نجات پیدا کرده نبود. بیشتر شبیه کسی بود که بر چهار پایه ایستاده است و طناب دار بر گردنش چمبره زده است و نگاهش به کسیست که مدعی مرگ اوست. اما در نگاه مرسدس التماس نیز نبود. بیشتر انتظار بود تا ببیند مرگش انتخاب می شود یا زنده بودنش. آرتور تصمیم خودش را گرفته بود می خواست خود او باعث مرگ مرسدس باشد نه دریا. پس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف....

 خودکار نویسنده همینجا تمام شد . در حالی که می ترسید که ادامه داستانش از ذهنش فرار کند به دنبال خودکار دیگری در میز خود می گشت و با خود تکرار می کرد:

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  این جمله را بار­ها با خود تکرار کرد تا صدایی از درون خودش او را فرا گرفت.

- چرا؟

=  چی؟ چی چرا ؟

- چرا آرتور باید مرسدس رو بکشه؟

=  خیانت ...

- کدوم خیانت؟ از چی حرف می زنی؟ مرسدس که به آرتور خیانت نکرده.

=  مرسدس و آرتور شخصیت­های داستان من هستن. من بهتر می دونم یا تو؟

- تو خودت هم می دونی که خیانت نکرده. تو فقط با نگفتن قسمت اول داستان میخوای انتقام خودت رو بگیری.

=  قسمت اول؟

- آرتور تو جنگ اسیر دشمن شده بود. 8 سال از او خبری نبود. 6 سال را با اینکه همه به او می گفتن که آرتور مرده و تو باید ازدواج کنی، تن به ازدواج نداد. آخر هم اونقدر به او اصرار کردن که تسلیم حرف مردم شد. بعد از 8 سال وقتی آرتور برگشت حافظه اش را از دست داده بود. 1 ماه تمام بالای سرش پرستاری داد. حالا چون او به آرتور حقیقت رو گفته باید بمیره؟

=  آره... اون باید بمیره. چون مرسدس و آرتور روز ازدواجشون قسم خورده بودن که حتی بعد از مرگشون هم با کس دیگه ای ازدواج نکنند.

- خود آرتور چی؟  چرا تو بیمارستان با اون پرستار روس خوابید؟

=  اون حافظش رو از دست داده بود .

- تو می­خوای انتقام زندگیت رو از مرسدس بگیری. چون همسرت با مرد دیگری بود و تو هیچ وقت نفهمیدی تا روزی که تنهات گذاشت و رفت.

=  این ها شخصیت­های داستان من هستن. من هر بلایی که بخوام سرشون می­یارم. به هیچ­کسی هم ربط نداره.

- تو چنین حقی نداری. اون ها هم زنده هستن. روی کاغذی که داستانت رو نوشتی. تویه ذهنت. تو حق کشتن نداری...  

نویسنده خودکار دیگری را در میان کاغذ­های پراکنده روی میزش پیدا کرد، سیگار نیمه سوخته­ای را از جا سیگاری برداشت؛ آن را گوشه لبانش گذاشت و در نور نیمه روشن اتاق پر از دودش شروع به نوشتن ادامه داستان کرد...

سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

مرسدس بر چشمان آرتور خیره شد بود و در حالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود، گفت: من هیچ وقت به تو خیانت نکردم 6 سال را بدون تو ولی با عشق تو گذروندم و وقتی به اصرار و اجبار خانوادم ازدواج کردم به جای صورت مایک تو رو می دیدم. وقتی خبر برگشتنت رو به من دادن حتی یک لحظه هم  برای اومدن پیش تو صبر نکردم. 1 ماه تمام، بالای سرت پرستاری دادم تا خوب شی. ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت به هم دروغ نگیم پس به تو گفتم که با مایک ازدواج کردم و با خبر برگشتن تو از او جدا شدم.

بعد چشمانش را بست و ادامه داد:

می­دونم یه روزی از کشتن من پشیمون می­شی و غم تموم وجودت رو فرا می­گیره. من نمی­خوام دلیل عذاب­های فردای تو باشم. پس خودم رو رها می­کنم. تا اینجوری تو به آرامش برسی.

مرسدس دستانش را رها کرد. وقتی چشمانش را باز کرد. دستانش را درون دست­های آرتور دید. آرتور زیر بغل های او را گرفت و بدون اینکه هیچ حرفی بزند او را به سمت اتاقشان برد. وقتی در اتاق را بست. مرسدس را در آغوش گرفت و سرش را بر شانه اش گذاشت و بی امان اشک ریخت.

 نویسنده، داستان را همینجا تمام کرد و به سمت پنجره اتاق رفت. پرده را کنار زد. یک ستون از نور دود ها را کنار زد و خود را به ورقه­ها رساند. سرش را چرخاند و به طناب آویزان بر سقف خانه نگاه کرد. از چهار پایه بالا رفت. طناب را بر گردن خود انداخت و گفت: یا باید مرسدس می مرد یا من.

                                                                          پایان

                                                                     26/10/87

سه شنبه سوم دی 1387
شب یلدا ...  


شب یلدا


شب یلدا ، شب یلدا ، عطر پیرهن تو داره
شب یلدا ، شب یلدا ، تو رو یاد من می یاره

واسه ی نشستن غم ، روی قلب پاره پارم
عطر پیرهن تو رو بس ، یاد اسمون تارم

یاد اون قول و قسم ها ، گفته بودیم که می مونیم
واسه هم ترانه ی عشق تا خود فردا می خونیم

حالا من موندم و سرما ، خالی از فردا و رویا
مثل یک ماهی مرده ، بدون رویای دریا

قران و فال حافظ ، سیب و انار سفره
دیگه تا فصل سرما ، چند ثانیه نمونده

رسیده وقت مردن ، منم با پاییز می رم
برای اخرین بار ، عکست رو دست می گیرم

شب یلدا ، شب یلدا ، عطر پیرهن تو داره
شب یلدا ، شب یلدا ، تو رو یاد من می یاره

                                                             ایلیا خدابخش

                                                                  یلدا 87