X
تبلیغات
ایلیا خدابخش ( ترانه سرا )

































ایلیا خدابخش ( ترانه سرا )

می پیچد


صدای گریه در سکوت شعرهایم می پیچد
شروع که می کنم قلم به دور دستهایم می پیچد

پر می شوم از غم و اندوه و کمی حسرت
صدای الرحمان در بند بند شعرهایم می پیچد

صد در صد توطئه ای در کار است و گرنه چرا؟ً
همیشه در مصرع چهار پای کلمه هایم می پیچد

دوباره من به زمین و زمان مشکوکم
یک بوی عجیب میان حرفهایم می پیچد

شاید به خاطر اینکه امروز فهمیدم
پدر غذا میان دست نوشته هایم می پیچد

نمی دانم چرا ولی هر چی سعی می کنم
به راست می نگرم وبه چپ پاهایم می پیچد


ایلیا خدابخش



برچسب‌ها: شعر, طنر, می پیچد
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 18:27 توسط ایلیا خدابخش| |

شهر بازی

در حالی که او را بر روی زمین می کشید گفت :
 چقدر لج بازی می کنی ؛ بیا دیگه.

از پایین نگاهی کرد و بغضش رو فرو برد ،به پشت سر نگاهی کرد گفت :
نمی یام ، نمی خوام؛ بازم می خوام بمونم ، هنوز زمان من تموم نشده مگه چقدر گذشته ، مگه من چقدره که اینجام ، هنوز همه جا رو ندیدم ، هنوز ...

میان صحبت او پرید و کمی خشن تر از قبل گفت:
اونقدر که باید ، بودی، اونقدر که باید ، دیدی.
بعد لحنش رو کمی ملایم تر کرد و گفت :
تازه جایی که داریم می ریم از اینجا بزرگتر و دیدنی تره ،  من بهت قول می دم تا وقتی که دوست داری می تونی اونجا بمونی و لذت ببری.

لبخند کم رنگی بر روی لبانش نشست ، از جای خود برخواست و لباسهایش را تکاند با لحنی پر از التماس گفت:
قول می دی برم بهشت؟

عزرایئل خنده عجیب و بلندی کرد دستان مرد را گفت: قول می دم ؛ توبیا!

                                                    

                                                                                                             ایلیا خدابخش



برچسب‌ها: داستان, شهر بازی, دریچه الموت
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 16:18 توسط ایلیا خدابخش| |


کاش می شد ...

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش به جای این قدم ها ، می تونستم پَر بگیرم

برم از این شهر مرده ، از خدا خبر بگیرم

 

کاش می شد با هر ترانه ، دنیا رو رنگی دگر زد

جور دیگه ای نگاه کرد ، دنبال پرنده پَر زد

 

توی این اتاق بسته ،توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش می شد که این اتاقم ، رنگ عاشقی بگیره

یا تو شعرهای سیاهم ، یه روز عاشقی نمی ره

 

کاش می شد که خنده پُر شه ، توی قلبم ، تو وجودم

یاد من همیشه باشه ، من چی هستم ، من چی بودم

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

کاش توی خوابم جای مرداب ، یه دونه تاب بود و دریا

به جای کابوس و وحشت  ، دست های تو ، پُر رویا

 

کاش می شد توی کویر ، خواب های سرد و پریشون

تو بیای و پا بذاری ، خنده ی تو ، عطر بارون

 

توی این اتاق بسته ، توی چارچوبی شکسته

مثل یک عکس قدیمی ، من اسیرم ، تلخ و خسته

 

  ترانه سرا : ایلیا خدابخش


برچسب‌ها: کاش, عکس, اسیر, خدا, کویر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 14:12 توسط ایلیا خدابخش| |

اول این رو بخون :http://dadashiliya.blogfa.com/post-2.aspx



ردپای تو را من دیدم

چند قدم مانده به در

آسمان دل من ، بارانی شد


تکیه بر سرو زدم

به همان سر که به من می خندید!


خاطرات دیروز

در پس دیوار ها

در پس خنده ی عابر ، باران

یک به یک می گذرند

یک به یک سیلی سردی می زنند

یک به یک بر من و احوال دلم می خندند


لحظه ای با من باش

با توام ای باران

قدرتی بر من ده

تا به پا برخیزم

قدمی بردارم

تا به در راهی نیست!


چند قدم ، می افتم ، مردمان می خندند

حال من خنده ندارد ، بس کن

جای دستگیریِ من می خندید؟!


بر زمین می کشم این بار ، خود را

تا به در جنگ زنم

تا که خود را آرام ، بکشم در خانه

چه کسی در خانه است ؟!

هیچکس ، تاریکی

آسمان خانه ، چو شب قصه ی من تاریک است


ومن این را دانم

این رویای فقط کابوس است


                                                ایلیا خدابخش

                                                                     ابان 1388



در چوبی




نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 20:17 توسط ایلیا خدابخش| |

کابوس

محسن با صورت عرق کرده از خواب می پرد . چند ثانیه ای به رو به رو خیره می شود . بعد نگاهش را به سمت سعید می چرخاند .

- چی شده ؟

- چی شده ؟ باز داشتی فریاد می زدی ! تو خسته نشدی؟! حتما باز کابوس دیدی که داری وسط یه بیابون بی اب و علف غرق می شی یا درست از وسط یه دره عمیق به سمت اسمون سقوط می کنی یا ... محسن دارم با تو حرف می زنم ! حواست با منه؟

- هان !

- هیچی بگیر بخواب

- چی گفتی؟

- گفتم از فردا می رم خونه علی شون می مونم . واسه تو هم می گردم یه همخونه خوب پیدا می کنم ؛ باشه؟

- اهان ؛ واسه این بیدارم کردی؟! خوب صبح به من می گفتی . باشه ، شب بخیر



برچسب‌ها: کابوس, علی, خواب, همخونه
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:25 توسط ایلیا خدابخش| |

Design By : Mihantheme