<
به من برگردون
اون روزای با تو بودن رو به من برگردون
انتظار زیر بارون رو به من برگردون
لحظه ای که تو می یای از ته کوچه سمت من
خنده هامون زیر ناودون رو به من برگردون
یادته قدم زدیم دست تویه دست تو کوچه ها
جای پامون تو خیابون رو به من برگردون
نجوای دوستت دارم رو زیر اون سرو بلند
خنده هامون ، بوسه هامون رو به من برگردون
چه خیالا من می کردم برای فرداهامون
تو بیا و ارزوهامو به من برگردون
یادته بهت می گفتم که دلیل بودنی
تو دلیل زنده بودن رو به من برگردون
اون روزای با تو بودن رو به من برگردون
انتظار زیر بارون رو به من برگردون
ترانه : ایلیا خدابخش
یه مرد خسته
دوبار بغض ، را ه گلوم ُ بسته
گریه شده ، دوست دارم های ِ ، یه مرد خسته
می خوام بیام ، ببینمت نمی شه
به یادتم ، اینو بدون همیشه
اگه که با حرفام ، تو رو شکستم
من دنیا رو ، بدون تو نخواستم
دلم می خواد تو اغوشم بگیرم
تو گرمای اغوش تو بمیرم
خدا بگیر ، بگیر تو این جونم ُ
اتیش بزن ، بدون اون خونم ُ
اشک های من بارون عکسات شده
گوش های من تشنه حرفات شده
کجایی تو که دست من بگیر ِ
اون دستی که بدون اون کویر ِ
بدون تو ، من همه جا غریبم
عکس های تو شدن تنها رَفیقم
دلم می خواد تو اغوشم بگیرم
تو گرمای اغوش تو بمیرم
خدا بگیر ، بگیر تو این جونم ُ
اتیش بزن ، بدون اون خونم ُ
ارزو هام با رفتن تو مردن
روح منو کلاغ سیاه ها خوردن
بیا دوباره ، تو منو زنده کن
تا اخر غصه تو با من بمون
ترانه ها رو ُ واسه تو نوشتم
تا که بشی تو همه سرنوشتم
دلم می خواد تو اغوشم بگیرم
تو گرمای اغوش تو بمیرم
خدا بگیر ، بگیر تو این جونم ُ
اتیش بزن ، بدون اون خونم ُ
ترانه سرا : ایلیا خدابخش

جزیره تنها
حتما با خوندن این تیتر با خودتون فکر می کنید که این مطلب درمورد کدام یک از جزیره های جنوب کشور نوشته شده است . ولی من می خوام در مورد جزیره ای بهتون بگم که در مرکز ایران قرار داره . یه جزیره که وسعت اون 4 برابر تهران و از نظر جغرافیای بین مدارهای 34 درجه و 17 دقیقه تا 37 در جه عرض شمالی و 58 دقیقه تا 57 درجه و 57 دقیق طول شرقی قرارگرفته و از شمال با استان مازندران از جنوب به استان اصفهان از شرق به استان خراسان و از غرب به استان تهران محدود شده است. نه لازم نیست نقشه رو دست بگیری تا بفهمی اسم این جزیره چیه . این جزیره سمنان نام داره. البته تا به من نخدیدی باید بگم این استان در ایران به جزیره لهجه ها معروف شده چون در میان اقیانوسی از لهجه ها قرار گرفته است و در هر شهر و روستا یا حتی محله ی این استان به یک لهجه و یا گویش خاص می کنند.
استان سمنان در حال حاظر دارای 4 شهرستان ، 14 شهر ، 10 بخش و 28 دهستان است جمعيت استان بر اساس سر شماري سال 1381 بالغ بر 558000 نفر تخمين زده ميشود كه 5/73 درصد در مناطق شهري و 5/26 درصد در مناطق روستايي سكونت دارند

استان
سمنان در دامنه جنوبی سلسله جبال البرز قرار دارد . ارتفاع ان از شمال به جنوب
کاهش می یابد و به دشت کویر ختم می شود .
البته
شهر سمنان از نظر تاریخی هم قدمت بالایی دارد استان سمنان در دوران باستان ، بخشی
از چهاردهمین ایالت تاریخی ورن ( ورنه ) از تقسیمات شانزده گانه اوستایی بود .
یرخی این ایالت را گیلان فعلی می نامند .
در
تمام دوره حکومت ماد ها و هخامنشیان ، کومیسنه یا کومیشان ( قومس بعد از اسلام)
جزو ایالت بزرگ پارت یا پرتو به شمار می رفت . در این دوره سمنان شهری سر حدی
ایالت های پارت یا ماد محسوب می شد . به همین علت برخی ار مورخان زمانی این شهر را جزو ماد ها و گاهی جزو پارت
به حساب می اورند . این ایالت در زمان ساسانی به پشتخوار گر تغییر نام داده شامل
همان شهرهایی بود که در ایالت ورن وجود داشت . نام جغرافیای قومس تا اواخر دوره
قاجاریه بر سر زبان ها بود .
اشکانیان
ایالات ایران را به 18 بخش تقسیم کردند که یکی از ایالات مهم ان کمیسن ، قومیس یا
قومس بود که نواحی سمنان و دامغان کنونی است . از زمان سلسه طاهریان تا غزنویان
نیز سمنان اهمیت خود را حفظ کرد و از جمله مناطق ی بود که شاهد انبوه کشمکش ها بود
. در اواخر سلطنت سلطان مسعود که بعد از مرگ سلطان محمد به به سلطنت رسید ، ایالت
کومش مورد
تاخت و تاز ترکان غزنوی واقع شد . یکی از حکام معروف ایالت کومش در این دوره ، امیر اجل بن بختیار بن محمد معروف به ابو حرب بختیاری بود که بانی منار مسجد جامع سمنان و بقعه پیر علمدار دامغان بود .


حالا بزارید براتون بگم که چه طور شد که این استان به نام سمنان نامگذاری شد
درباره
وجه تسمیه نام سمنان که به این منطقه اطلاق میشود، عقیدهها و نظرهای گوناگونی
رایج ومعمول است :
- در گذشتههای دور در محل آتشکده بزرگ
هریس در کومش (سمنان) شهری عظیم با بت خانهای بزرگ با ساختمانی رفیع و با شکوه
وجود داشته است. به همین علت احتمال میرود که مردم این سرزمین قبل از ظهور
زرتشت، دارای مذهب «سمتی» یا «سمینه» بودهاند و بت خانه بزرگ آنان در محل سمنان
فعلی واقع بوده است.
- برخی دیگر بر این باورند که سمنان در
اصل «سکنان» منسوب به طوایف سکهها میباشد و الف و نون آن نشانه نسبت و مکان است
که در واژههای گیلان و غیره مشاهده میشود.
- عدهای دیگر از اهالی سمنان عقیده
دارند که نام قدیم سمنان (سیم لام) بوده که بنای آن به دست دو نفر از فرزندان نوح
پیغمبر به نامهای (سیم النبی) و (لام النبی) انجام گرفته که مقبره آنان در کوههای
شمال شرقی سمنان در محلی موسوم به پیغمبران واقع است. بر این اساس کلمه (سیم لام)
در اثر کثرت استعمال به مرور زمان به سمنان تبدیل شده است.
- برخی نیز افسانه بنای اولیه را به دو
هزار سال قبل از میلاد مسیح به دستور تهمورث دیوبند نسبت داده اند. در آن زمان شهر
را به سمینا نام گذاری نمودهاند که به مررو زمان به سمنان تغییر یافته است.
- روایت دیگر حاکی از این است که نام
قدیم سمنان در زبان محلی «سه مه نان» بوده و منظور ساکنان آن این بوده است که
محصولات کشاورزی این منطقه نان و آذوقه اهالی را بیش از سه ماه تأمین نمیکند.
بعدها به مرور زمان «سه مه نان» به سمنان تغییر یافته است. به هر حال آن چنان که
از منابع و کتب تاریخی استنباط میشود سمنان یکی از مناطق کهن و قدیمی ایران است
که در درازای تاریخ فراز و نشیبهای زیادی را پشت سر گذاشته است.
استان سمنان دارای اثار تاریخی زیادیه که می توان به كاخ ها،عمارت ها، قلعه ها و دژها ، حمام هاي تاريخي ، آب انبارهاي تاريخي ، كاروانسراها و رباط ها ، بازار ، مساجد و ارگهاي تاريخي اشاره نمود.

ارگ سمنان
به دليل موقعيت خاص جغرافيايي در سر تا سر استان قلعه هاي مهم قرار دارد كه آثار و بقاياي آنها همچنان پابرجاست. قلعه هاي ساروي بزرگ و كوچك از جمله قلاع بسيار مهم با معماري خاص و وپژگي منحصر به فرد مي باشد كه تاريخ بناي آن به پيش از اسلام می رسد


مسجد جامع
که
چند نمونه از این اثار را به شرح زیر نام برد :
كاروانسراي ده نمك مربوط به دوره صفويه در 40
كيلومتري شرق گرمسار ، دروازه ارگ سمنان مربوط به دوره ناصرالدين شاه قاجار ، مسجد
جامع سمنان مربوط به قرن سوم هجري قمري و جزء بناهاي دوران اسلامي مي باشد و مناره
مسجد يكي از زيباترين منارهاي تاريخي كشور به شمار مي رود كه با خط كوفي تزيين شده
است. حمام پهنه و گرمابه حضرت كه مابين مسجد جامع و امامزاده يحيي واقع شده است
مربوط به زمان سلطنت ابوالقاسم بابرخاني پادشاه تيموري مي باشد كه در دوره
مظفرالدين شاه قاجار تعمير شده است.
هر استان هم سوغات خاص خودش رو داره که در استان سمنان انواع
نان هاي سنتي، فطير، كماچ، انواع لبنيات، قره قروت، كشك و صنايع دستي از قبيل
گليم، جاجيم، نمد، سفال و سراميك جزو سوغات و صنايع دستي اين استان به شمار مي
رود.
سفر به این جزیره را فرا فراموش نکنید
گرد آورنده : ایلیا خدابخش
هنوز امیدی هست

صدای پای دکتر نگاه خاموشم را به در جلب کرد . به سمت درصورتم را چرخاندم و با
گوش هایم منتظر باز شدن در شدم . باید خودم را برای جواب اماده می کردم
. انتخاب سختی بود .
یادم می یاد 5 ماه پیش که به بیمارستان امدم . فقط به یک امید بود . که از دنیا
سیاه خودم فرار کنم. تا برای یک بار هم که شده از دیدن زیبایی ها لذت ببرم . 40
سال عمر خودم را با چشم نا بینا طی کردم و هیچ امیدی برای بازگشت از تاریکی نبود .
تا اینکه دکتر چراغ پور را ملاقات کردم . چه ملاقات رویایی بود . صحبت های دکتر خیلی
کوتاه بود . او فقط یک امید به من داد و یک سوال عجیب و 1 ماه برای جواب دادن سوال
وقت گذاشت . سوال او این بود برای برگشتن چشمانت چه چیزی را حاضر ی بدهی . یک ماه تمام فکر کردم . که ایا حاضرم برای
دیدن دنیا از چیزی بگذرم . 40 سال
تاریکی برای هیچ کسی طاقت نمی زاره . دیروز 1 ماه من تمام شد . و دوباره دکتر پیش
من امد . نمی دانم چرا با شنیدن صدای او ارامشم به هم می ریخت . نمی دانم چرا از
صدایش می ترسیدم . پرسید جواب من؟
گفتم برای دیدن حاضرم از جانم هم بگذرم

خدید ؛ طوری که تمام شیشه ها لرزید . گفت اگر جوابت غیر این بود نمی ماندم .
حالا نوبت مرحله بعد است . حاظری جانت را برای 10 ثانیه دیدن بدهی؟
می خواستم جواب بدهم که صدای بسته شدن در را شنیدم .
حالا امروز برای شنیدن جوابش امده بود . پشت در ایستاده بود وبه من می خندید . در باز شد
گفتم : سلام اقای دکتر

بدون لحظه ای مکث جواب اری
دادم . گفت این نوشیدنی رو بنوش چشمانت را ببند و تا 100 ارام بشمار آنگاه 10 ثانیه
نور به چشمانت باز خواهد گشت و بعد تو خواهی مرد . نوشیدنی را به دست من داد . بدونه
لحظه ای مکث یک نفس تمام نوشیدنی را سر کشیدم .
چشمانم را بستم و شروع به شمارش کردم . 1 ، 2 ، 3، .....، 99 ، 100
چشمانم راباز کردم . همه جا رو می تونستم ببینم . دکتر : 1001
نگاهم را در اتاق چرخاندم به سمت راست نگاه کردم . دکتر : 1003
هیچ پنجره ای وجود نداشت یک دیوار سیمانی زبر با نمایی بد من را از زیبایی ها
دور کرده بود .
دکتر گفت : 1005
نگاه را به سمت دکتر بر گرداندم . مردی کریه کو تاه قد با موهای بلند ژولیده
چشمانی بد رنگ لبانی ضخیم بینی بزرگ .
نگاهم به چهره دکتر بود که گفت : 1006
گفتم کو ان دنیایی که یک عمر از زیبایی هاش شنیدم
گفت : 1007
گفتم تو مرا فریب دادی . تو به من
نگفتی در اتاقی بدون پنجره هستم و حتی تو نیز زیبا نیستی که یکبار هم که شده
بتوانم زیابی ها را ببینم .
گفت 1009 و ادامه داد . هیچ وقت از من نپرسیدی در چه اتاقی هستی یا چه چهره
داری و گرنه به تو می گفتم دنیا انقدر هم زیبا نیست که تو برای دیدنش تلاش می کنی
و


سکوت را می شکنم!
دیوار ها فرو می ریزند!
تو می ما نی
و من
من نه!
من سال هاست که رفته ام
تومی مانی و سکوت
سکوت نه !
سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است
تو چه غریب گشته ای
باور داری!؟
سالها دور
که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند
طاووس ها همان کلاغ بودند
و کرکس ها را عقاب می نامیدند!
سال هایی به دوری دیروز
به یاد اوردی!؟
من و تو زیر سایبان عشق
منتظر قطار زندگی بودیم
لکومتیو ران فریاد می زد
تو لبخند می زدی
ومن مستانه می خندیدم
چه کسی از صدای خنده ما رنجید!؟
چه کسی شلیک کرد؟
نگاه کن
هنوز جای گلوله روی سرم هست
و یک مهر
باطل شد
حالا که سکوت را شکستی
حال که دانستی
منتظر باش
منتظر من ؟ نه
منظر گلوله
و یک مهر
باطل شد


سلام
ممنون که به وبلاگم سر زدید
این داستانی رو وقتی نوشتم که تابلویه نقاشی " جیغ " ادوارد مونش رو دیدم . سبک نقاشی ادوارد مونش اکسپرسیونیسم می باشد .
تابلویه قاتل
ارام ارام پله ها را بالا امدم . نمایشگاه عجیبی بود . یک سالن بزرگ که در هر گوشهء ان گلدان هایی با گل رز قرار داشت ؛ 5 دایره در وسط سالن روی هم قرار داشتند که هر دایره از دایرههای زیرخودش کوچک تر بود . دور تا دور سالن پر از بوم های سفید بود . بوم هایی که اماده برای نقاشی بودند .
. با خودم گفتم : این چه نمایشگاهیه که هیچ نقاشی تو اون وجود نداره .
برگشتم تا از نمایشگاه خارج بشم . پله های مرمری که رگه های سیاه ان به شکل ادم های در حال شکنجه بود را یکی یکی طی کردم . با هر قدمم انها فریاد می زدند . انگار که من مجری مجازات انها بودم . دو پله پایین رفته بودم . که مردی از داخل نمایشگاه مرا صدا کرد . برگشتم هیچ کس پشت سر من نبود . حتما خیالاتی شده بودم . دوباره صدا امد: بفرمایید داخل . صدای مرد برای من خیلی عجیب بود . انگار یک زن می خواست با صدای مردانه حرف بزند . صدای دورگه ای که من را به یاد زن های مردانه پوش می انداخت . دوباره وارد نمایشگاه شدم . مردی در انتهای سالن در سمت چپ کنار یک بوم نقاشی ایستاده بود . لباس پوشیدنش هم مثل صدای او عجیب بود . یه کت پارچه ای که روی ان دایره هایی با رنگ سیاه ، ابی ، زرد وجود داشت و شلواری پارچه ای سفید که یک سمت ان از سمت دیگرش بلند تر بود . روی شلوار او هم با رنگ های سبز و صورتی خط های عجیبی کشیده شده بود . صدای مرد من را به خود اوردم
- بیا جلو عزیزم خوش اومدی
ارام جلو رفتم . صورت مرد برای من واضح تر شد . یک مرد با صورتی سبزه ، ابروها ی ِ کم رنگ ، ته ریش ، چشمانی درشت و بیتی قلمی و کشیده ای که چهره او را شبیه به مجسمه های موزه کرده بود . پیش او رسیدم و گفتم :
سلام اقا. من هر روز صبح که به سر کار می رم . بیلبورد نمایشگاه شما من را جذب می کنه . تا امروز که صبح زودتر بلند شدم و تصمیم گرفتم از نمایشگاه شما دیدن کنم .
به من نگاه کرد و گفت ولی انگار از نقاشی ها خوشتون نیود که زود می خواستید بروید .
به بوم های سفید نگاه کردم . گفتم نه اتفاقا نقاشی ها ی زیبایی در نمایشگاه شما وجود دارد . همه رو خودتون کشیدید؟!
خندید و گفت کدوم نقاشی ؟! اینجا که فقط بوم ها یِ ِخالی قرار داره . بزارید براتون توضیح بدم تا از کار نمایشگاه ما اطلاع پیدا کنید . ما اینجا کلی بوم سفید داریم و یه قلم جادویی که بی استعداد ترین ادم تو دنیا را به بهترین نقاش دنیا تبدیل می کنه . فقط باید قلم رو تو رنگ بزنید و چشماتون رو ببندید اون وقط رویاهاتون رو بوم ثبت می شه . ما نقاشیتون را داخل نمایشگاه می زاریم و رویاهاتون رو می فروشیم . 20 % از فروش نقاشی مال شماست . می خواید امتحان کنید؟
دستم را تو جیبم چرخوند و با دو صد تومانی داخل جیبم بازی کردم . با خودم گفتم: سنگ مفت و گنجشک مفت .
- باشه قبوله
اون مرد با یه سطل رنگ به پیش من اومد و یه قلمو به دستم داد و گفت : موفق باشید . من 20 دقیقه دیگه بر می گردم .
قلمو رو تو دستم گرفتم و شروع به نقاشی کردم . چشامنم رو بستم و فقط به رویا هام فکر کردم . قلمو رو بوم نقاشی می چرخید و من احساس می کردم بهترین نقاش رو زمین هستم . چشمانم را ارام باز کردم . چیزی که می دیم برای من قابل باور نبود . یک تابلو زیبا که چشم هر بیننده رو خیره می کرد . یک کوچه که که از بالای تپه ای سر سبز تا روستایی در پایین تپه در میان جنگل کشیده شده بود . زمین کوچه پر از پله های منظمی بود که تا روستا ادمه داشت. در دو طرف کوچه باغ های سیب و پرتقال قرار داشت . در سمت راست تپه دریای ارامی قرار داشت که مرغان دریایی بر بالای ان پرواز می کردند . در سمت چپ یک کوه پر از درخت قرار داشت . بالای روستا را مه پوشانده بود . ارام دستم را به سمت تابلو بردم تا مه را از بالای روستا پاک کنم . تابلو مثل اب دریاچه موج بر داشت . ترسیدم و دستم را که تا 4 انگشت درون تابلوفرو رفتم بود بیرون کشیدم . دست من بوی زیبای می داد . بوی رویا بوی طبیعت . دستان من بوی دریا را با خود اورده بود . صدای دریا را و صدای مرغان دریای که بر بالای دریا با ریتم دریا اواز می خواندند . دست من چه زیبا شده بود . به تابلو نگاه کردم
- تو رویای منی . من ارزو دارم تا در تو زندگی کنم نه در این شهر شلوغ نه در ساختماهای خاکستری نه پیش انسان های سیاه .
چشمانم را بستم تمام بدنم را حس می کردم که به ذرات کوچک تبدیل می شوند و در رنگ های تابلو حل می شوند . چشمانم را باز کردم . وای خدای من اینجا زیباتر از ان بود که من از یک دریچه کوچک دیده بود . دریا و.... یک دختر که رو به دریا ایستاده بود و موهایش را نسیم دریا تکان می داد . به سمت او رفتم . نگاهش کردم .صورت دختر به سمت دریا بود ولی بر روی صورت او هیچ چیزی نبود . نه چشمی نه ابرو نه بینی نه لب. ترسیدم و از دختر دور شدم . اسمان را می دیدم که فرو می ریخت . انگار کسی رنگ های رویای مرا با اترنفرت می شست . انگار کسی برای نابودی رویاهایم ثانیه شماری می کرد . وحالا که من در رویاهایم زندگی می کنم . با نابودی رو یاهایم خودم نیز خواهم مرد . سعی کردم دوبار از تابلوخارج شوم اما دیر شده بود کمکم اسمان فرو ریخت و ان دریچه که رو به دنیا واقعی بود به پایین امد . از ترس فریاد زدم و دیگر نتوانستم حرکت کنم . به ادم هایی که داخل نمایشگاه راه می رفتند خیره شده بودم . نمی دونستم وقتی ان ها به تابلو من می رسند چه خواهند دید . ای کاش یک نفر می امد . رویا من رو که نابود شده بود برایم با کلامش ترسیم می کرد .
مردی با موها و ریش بلند که شلوار جین و یک تیشرت مسخره پوشیده بود به من نزدیک شد . درحالی که تابلو رو می دید . انگشتانش را در هوا تکان داد و فریاد زد
- اوه این فوق العاده است . یک مرد در حال فریاد زدن و یک دنیا در حال پاشیده شدن . رنگ ها چه زیبا با هم ترکیب شدند و چه دنیا پر وحشتی ایجاد کردند . انگار دنیای مردی بر سر او خراب می شوند انگار رنگ های زندگی با هم ترکیب می شوند تا دیگر منیتی وجود نداشته باشد . من این رو می خرم .
صاحب نمایشگاه در حالی که به سمت تابلو می اومد در چشمانه من نگاه کرد و لبخندی زد که بوی پوزخند می داد .
- انتخاب فوق العاده ای داشتید . اتفاقا این کار رو همین امروز صبح کشیدم . می بینید که هنوز هم تازه است . قیمت این تابلو 10000 تومان است
- با خودم گفتم 10000 تومان یعنی رویاهای من 10000 تومان می ارزد؟!
مرد تابلو را زیر بقل گرفت و در حالی که انگشاتنش را در هوا می رقصاند
گفت : این نمایشگاه یه نمایشگاه فوق العاده است . از اینکه با شما اشنا شدم واقعا خوشحال هستم .
مرد تابلو رویاهای فرو ریخته من را به دیوار اتاقش زد و هر روز ساعت ها به من خیره می شد . اخرین باری که به من خیره شد 1 ماه قبل بود . اهی کشید و به سمت پنجره رفت . وقتی به سمت زمین شیرجه زد . تابلو زیبای را تو اسمان ایجاد کرد . که ای کاش نقاش بودم و می توانستم ان را ترسیم کنم .
چند روز بعد دختری این اپارتمان را خرید . دختر هر روز صبح قبل از بیرون رفتن به من خیره می شد . ابتدا خیال می کردم عاشق من شده است و هر روز برای او قیافه می گرفتم . اما او می خواست حرف های من رو بشنود . حرف های که فراموش شده بود . تا یک روز بالاخره بعد از ساعت ها نگاه به من ان چیزی را که می خواست شنید . از خانه بیرون رفت و من فقط صدای فریادی رو شنیدم . الان 5 روزه که به خانه بر نگشته است . نمی دونم چرا من را اینجا نشانده اید و فکر می کنید من او را کشته ام .مرد در چشمانم خیره شد و گفت : ببریدش.
دو سرباز دو طرف من را گرفتند . به داخل زندان بردند . .در سلول که بسته شد . فریاد زدم . من را برای چه زندانی می کنید . من فقط یک تابلوی نقاشی هستم . یک تابلو از رویایهای فرو ریخته یک مرد . شما نباید مرا زندانی کنید .
اما هیچ کس جوابی به من نداد . چشمانم را بستم
داخل سلول دو نفر داشتند با هم پچ پچ می کردند .
- این مرد رو می بینی یه قاتل روانیه . تا حالا 100 نفر رو از ساختمان 25 طبقه به پایین پرت کرده. فکر کرده پلیس ها احمقند . این مرد حتما اعدام خواهد شد .
با خودم گفتم :احمق ها حتی این ها هم نمی فهمند که من فقط یک تابلو هستم نه یک ادم . نه ، من قاتل نیستم . من فقط یه تابلو از رویاهای فرو ریخته یک مردهستم
پایان
ایلیا خدابخش

جیغ اثر ادوارد مونش
چند مقاله در مورد سبک اکسپرسیونیسم و همچنین زندگی نامه ادوارد مونش:
اکسپرسیونیسم Expressionism
نقاشي اکسپرسيونيستي و گرايش فلسفي نهان پشت آن ، صرفاً به مکتب نقاشي آلماني سده ي بيستم که با همين نام شهرت دارد ، محدود نمي شود . اکسپرسيونيسم عميقاً در تاريخ نژاد شمالي ريشه دارد و بسيار متاثر از گرايشاتي است که معمولاً به عنوان رمانتيک از آنها ياد مي شود . بدين مفهوم آثار نقاشي اکسپرسيونيستي فراواني در طول تمامي دوره هاي تاريخي و در کشورهاي مختلف وجود داشته است . اما اکسپرسيونيسم به عنوان توصيفي سبک پردازانه از هنر مدرن ، معمولاً براي توصيف جنبش هاي هنري مشخصي در آلمان بين سال هاي 1905 تا دهه ي 1920 اطلاق مي شود و به دو گروه عمده تقسيم مي گردد : گروه « پل » که ويژگي کاملاً آلماني داشت و در سال 1905 در شهر درسدن شکل گرفت و ديگري گروه « سوارکارآبي » که جهاني تر بود و در سال 1911 در مونيخ تشکيل شد . هنرمندان اکسپرسيونيست با به کار بردن روش و فنون مختلفي چون فنون مختلف چاپ و مجسمه سازي بر احساسات شخصي نسبت به موضوع تاکيد بسيار داشتند . خود موضوعات آثار آنان نيز حائز اهميت بود و غالباً به موقعيت و شرايط انساني مربوط بود و از رنگ هاي خام ، درخشان ، پرتضاد و نا مرتبط با موضوع نقاشي استفاده مي شد که به ظهور تجليات گسترده تر تمايلات فردي ميدان مي داد . اکسپرسيونيست ها ، بر خلاف معاصرين فرانسوي خود « فووها » که از رنگ به گونه اي استفاده مي کردند که نقاشي هايشان آرامش و نشاط مي بخشيد ، برخي از آثارشان آن چنان تاثيرگذارند که موجب مي شوند از ناآرامي به خود بلرزيم . اگر موضوع اثر ، منظره باشد ، هنرمند با رويکردي پرترديد و پر سوءظن روبروست که فرسنگ ها از سردي و اعتماد به نفسي هنر کلاسيک فاصله دارد .
در اکسپرسيونيسم ، احساسات دروني به بيرون تجلي مي کند و به ديگران منتقل مي شود . در اين سبک شخصيت ، موقعيت ذهني يا شرايط حسي هنرمند به شکلي مشابه به موجود زنده ، به نمايش گذاشته مي شود . ما در زندگي روزمره ي خود نيز چنين مي کنيم ، مثلاً ممکن است خانه اي تجسد انساني شود و آن را در کسوت خانه ي خوشبختي يا خانه ي سياه ببينيم و پنجره هاي خانه را به صورت چشم هايش تجسم کنيم ؛ و يا يک سگ يا حيوان خانگي با احساسات و انگيزه هايي عجين شود که احتمالاً نمي تواند با احساسات بي نهايت پيچيده تر صاحبش مشابه باشد . اين گرايش را که بعد ها در آثار سازندگان فيلم هاي کارتوني برجسته تر شد ، مي توان همدلي ( Sympathy ) نام نهاد .
اما در تاريخ و نقد هنر ، اين اصطلاح به سبکي اطلاق مي شود که در آن قرارداد ها و سنت هاي طبيعت گرايي کنار نهاده مي شود و در عوض تاکيد بيشتري بر ايجاد اوعجاج و اغراق در شکل و رنگ به جهت بيان فوري احساس هنرمند وجود دارد . از اين رو مفهوم اکسپرسيونيسم در معناي وسيع آن مي تواند به هنر هر مکان و زماني اطلاق شود که تاکيد بر واکنش حسي هنرمند ، اولي تر از نظاره ي دنياي خارج است . در اين مفهوم کلي ، واژه ي اکسپرسيونيسم در زبان لاتين با حرف e نوشته مي شود ( exprssionism ) اما کاربرد رايج تر اين واژه ، براي توصيف گرايشي در هنر مدرن اروپا و به طور خاص تر به يک جنبه ي خاص آن گرايش ، به کار مي رود ؛ جنبشي که از حدود 1905 تا حدود 1930 در هنر آلمان گرايش غالب محسوب مي شد . منشا و ريشه ي اکسپرسيونيسم در اين مفهوم ثانوي به دهه ي 80 سده ي نوزدهم باز مي گردد . با اين وجود اين گرايش تا سال 1905 به عنوان يک برنامه ي متمايز تبلور نيافت ، و خود واژه فقط از سال 1911 و براي توصيف آثار کوبيستي و فوويستي که در برلين به نمايش گذاشته شده بود ، به کار رفت .
مهمترين پيشگام اکسپرسيونيسم ـ ون گوگ ـ بود که به طور آگاهانه طبيعت را براي " بيان رنج دهشتناک آدمي " به صورت اغراق آميز به تصوير کشيد . ون گوگ و اکسپرسيونيست هاي پس از وي ، در کاربرد حسي رنگ و خط تاکيد عمده اي بر احساس و انگيزش خود داشتند و از اين نظر از تلاش هاي ـ سورا ـ براي خلق يک نظام علمي براي بيان فرمي متمايز شدند .
ـ گوگن ـ با آگاهي بيشتر و به طور مشخص تري از امپرسيونيسم گسست . به مفهوم دقيق تر ، ـ گوگن ـ اکسپرسيونيست نبود ، اما اولين کسي بود که به طور آشکار و صريح اصول سمبوليسم را که به نوبه ي خود به عنوان محمل ارتباطي براي اکسپرسيونيسم بسيار حائز اهميت بود ، پذيرفت . وي تمام فرم ها را ساده و مسطح کرد . از رنگ به گونه اي بهره برد که تمامي تشابه آن به واقعيت يکسر از بين برود . خشونت نهفته در تابلوي « يعقوب در حال کشتي گرفتن با فرشته » ( NG ادينبورگ ) به واسطه ي زمينه ي قرمزي که کشتي روي آن انجام مي شود ، آشکار و چشم گير است . به همين منظور ـ گوگن ـ از بازنمايي سايه اجتناب کرد و بعداً اکسپرسيونيست ها از اين جهت گيري وي تبعيت کردند . وي به جهت هماهنگي با سبک ابداعيش در جستجوي سادگي موضوعات بود و آن را نخست در جوامع روستايي بريتاني و بعد ها در جزاير اقيانوس اطلس جنوبي يافت . ـ گوگن ـ در رويگرداني از تمدن شهري اروپايي ، هنر بدوي و هنر عاميانه را که هر دو موضوعات جذابي براي اکسپرسيونيست هاي متاخر شدند ، کشف کرد . در همين زمان ـ ادوارد مونش ـ نروژي که با کار هاي ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ آشنا بود ، جستجوي خود را در کشف قابليت هاي رنگ هاي خشن و دگر شکلي خطي که توانايي بالايي براي بيان بسياري از احساسات اصلي انساني همچون تشويش ، ترس ، عشق و نفرت را دارد ، آغاز کرد . حاصل جستجوي او براي يافتن معادل هايي براي دلمشغولي هاي رواني ، وي را به شناخت قابليت هاي صراحت و سادگي روش هاي گرافيکي همچون حکاکي روي چوب ، رهنمون کرد ؛ احياي روش هاي چاپ دستي به عنوان يک هنر مستقل يکي از ويژگي هاي متمايز جنبش اکسپرسيونيسم محسوب مي شود . ـ مونش ـ تاثير گسترده اي به ويژه در آلمان داشت ( وي آثار خود را در سال 1892 در شهر برلين به نمايش گذاشت ) و دامنه ي نفوذ وي حتا تا مجسمه سازي و در آثار ـ ارنست بارلاخ ـ که سبک کار ـ مونش ـ را با جلوه اي عظيم براي موضوعات مذهبي و اجتماعي به خدمت گرفت ، گسترش داد . از جمله اولين هنرمندان اکسپرسيونيست بايد از نقاش بلژيکي ـ جيمز انسور ـ نام برد . وي حقارت ماهيت انسان را با به خدمت گرفتن صورتک هاي عجيب و ترسناک کارناوال به نمايش گذاشت و هنر نامعقول و نامتعارف وي به ويژه در آثار چاپ فلزش به طور گسترده معروفيت يافت .
در سال 1905 گروه هاي اکسپرسيونيستي تقريباً به طور همزمان در آلمان و فرانسه شکل گرفتند . فوويست ها نظريات ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ را به آثار هنري خود افزودند . در سال 1908 ـ ماتيس ـ رهبر اين گروه ، اهدافشان را چنين جمع بندي کرد :« آنچه بيش از همه در جستجوي آنم ، بيان حسي است ( expression ) هدف اصلي رنگ بايد تا حد امکان در خدمت بيان حسي باشد ... در نقاشي يک منظره ي پاييزي سعي خواهم کرد تا رنگ متناسب با آن فصل را به ياد آورم ؛ من فقط از حسي که فصل به من مي دهد الهام خواهم گرفت .» اين آرمان را ـ ماتيس ـ در ترکيب بندي هاي بزرگ پيکره به کار بست ، ـ درن ـ در منظره پردازي و ـ رولت ـ در هنر جديد مذهبي ، عظمت و سادگي را به نمايش گذاشتند .
در سال 1905 گروه پل ( Die Brucke ) در شهر درسدن تاسيس شد و نخستين نمايشگاه خود را در سال 1906 برپا کرد . در حالي که در نقاشي فوويست ها ، حتا در جسورانه ترين نمونه هاي آن ، همواره هارموني طرح حفظ مي شد و کاربرد تغزلي و تزييني رنگ از دست نمي رفت ، اما در آثار اکسپرسيونيستي آلمان ، محدوديت ها و قيد ها يکسر کنار نهاده شد . علارغم تاثير غير قابل رد آنان از هنرمندان فرانسوي ، افراط گري و بيان حس اغراق آميز در آثار آنان مشهود است ؛ در اين آثار رنگ ها و فرم ها در تلاش براي ارائه ي تمايلات روانشناختي و نمادين به طور اغراق آميز به خدمت گرفته مي شدند تا بدين ترتيب مفري باشند براي درک رايج از ضرورت آفرينش هنري و نيز به نوعي طغيان عليه نظم تثبيت شده را به نمايش بگذارند . در سال 1913 ـ کرشنر ـ نوشت :« ما تمامي رنگ هايي را که به طور مستقيم يا غير مستقيم ، انگيزش هاي ناب و خلاق را باز توليد کنند ، مي پذيريم .»
کمي پيش از آغاز جنگ جهاني اول ، نقاشان آلماني نيز با پيوند زدن فرم هاي کوبيسم با آرمان هاي اکسپرسيونيست هاي متقدم و تحت تاثير تصوف و عرفان هندي ، تلاش داشتند تا نظامي بصري از مفاهيم ضمني جهان شمول ابداع کنند . در سال 1911 ـ فرانتز مارک ـ ، ـ کاندينسکي ـ روس و ديگران ، " گروه سوارکار آبي " که نقطه ي اوج اکسپرسيونيسم آلمان محسوب مي شود را تشکيل دادند . پس از جنگ جهاني اول ، سبک اکسپرسيونيسم در آلمان رواج يافت و حتا هنرمنداني چون ـ جرج گروز ـ و ـ اتو ديکس ـ در جستجوي واقعگرايي تازه و اغراق آميز " عينيت نوين " بسياري از ويژگي هاي دگر شکلي و اغراق را که يکي از تمهيدات اصلي اکسپرسيونيسم اوليه بود ، حفظ کردند . در سال 1933 اکسپرسيونيسم ، در کنار ديگر هنرهاي منحط توسط نازي ها سرکوب شد . اما پس از جنگ جهاني دوم حيات تازه يافت و امروزه مبلغين مشهوري در ميان هنرمندان ، چون ـ گئورگ بازليتس ـ دارد . در خارج از آلمان مبلغين پيشروي اکسپرسيونيسم شامل ـ شاگال ـ ، ـ سوتين ـ و عقبه ي آنان از جمله " تاشيسم " و " اکسپرسيونيسم انتزاعي " است .

تابلوی پریشانی اثر ـ ادوارد مونش ـ ۱۸۹۴

ـ پل گوگن ـ یعقوب در حال کشتی گرفتن با فرشته ( سال ۱۸۸۸)

ـ فرانز مارک ـ اسب های زرد ( سال ۱۹۱۱)
زندگی نامه ادوارد مانش
نوشتهی رابرت هیوگز Robert Hughes
برگردان: شیرین حکمی
نقاشيهاي غمزده و آزاردهندهی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبولهاي جهاني روانپريشي و رنج شدهاند. و مونش با نقاشیهایی از چهرهی خودش اینکار را انجام داده است ـ رابرت هيوگز

حتي آنان كه با قطب شمال يخزده و زمستانهاي طولاني ، ماليخوليايي،مأيوسكننده و دلگيرش - كه تصاويري از ملال و زوال در آن طنينانداز است - نسبتي دارند هم براي خودشان هنرمنداني دارند: استريندبرگ، ايبسن، اينگمار برگمن ِ فيلمساز و كنوت هامسون داستاننويس. اما بيترديد، بينواترين شمالي در ميان آنها، يا دست كم در ميان هنرمندان بهياد ماندني، ادوارد مونش است.
نوميدی سرسختانهی او همراه با غرقه شدن درخود ، خشم و كجخلقي هركسي را برميانگيزد و به نظر ميرسد كه دوزخ ميتواند تعريفي از حضور ابدي ادوارد مونش در اتاقي كوچك باشد. حتي انگار نظر خود مونش هم همين است. وقتي ديگران به عقب بازميگردند و بازيهاي كودكيشان را به ياد ميآورند، حافظهی مونش فقط فضايي جهنمي را به ياد ميآورد و ميگويد:
« بيماري و جنون، فرشتگان سياهي برفراز گهوارهی من بودند. هميشه احساس ميكردم كه با من غيرمنصفانه رفتار ميشود، بيمادر، بيمار و هميشه در معرض تنبيه، در جهنمي كه بالاي سرم بود.»
وقتي ادوارد فقط پنج سال داشت، مادرش بر اثر بيماري سل درگذشت. پدرش مردي مذهبي، عجيب و غريب و اهل قشقرق به پا كردن بود. نزديكترين شخص به ادوارد خواهري بود كه يك سال از خودش بزرگتر بود و در15 سالگي از دنيا رفت. همهی اينها بهقدر كافي ضربهی رواني بود كه بتواند ستونهاي ظرفيت هركسي را درهم شكند.اما اين ضربهها شخصيت نهفتهی مونش را وامیداشت كه عملا رنج و درماندگي خود را اغراقآميزتر جلوه دهد. اين نكته بهخودی خود منحصر به فرد و مختص او نيست، بلكه خصلت معمول بسياری از افسردگان مضطرب است. اما حدی از اغراق كه مونش پیش گرفته بود ، مضحك بهنظر میرسید.
سال 1902 با پايان یافتن دوستي چهارسالهی مونش با زن جوان و پولداري به نام تولا لارسن Tulla Larsen شوك ديگري به او وارد شد. تولا از وي كه به طرز مضحكي از ازدواج ميترسيد، خواست كه با او ازدواج كند. به نظر ميرسيد كه مونش از مرداني است كه ميترسند با ازدواج موقعيت هنريشان را از دست بدهند و اين تعهد را نپذيرفت. تولا تهديد كرد كه خودكشي خواهد كرد، اما بهجاي او، مونش به خودش شليك كرد! منتها بهجاي اين كه با تپانچه شقيقهاش را هدف قرار دهد، با تزلزل به نوك انگشت وسط دست چپش شليك كرد. بدون شك اين كار برايش دردناك و ناخوشايند بود، اما تهديدي برای زندگياش به شمار نميآمد، به ويژه كه دستي كه با آن نقاشي ميكرد، صدمه نديده بود.
مونش رويدادها را- هر آنچه که بود- در نقاشیهایش با اغراق همراه ميكرد.
در تابلوي "ميز جراحي" (3-Operating Table1902) بدن او برهنه و بيروح بهصورت دمر كشيده شده، در حالي كه سه پزشك و يك پرستار كه كاسهای لبريز از خون را نگه داشته بر بالينش حضور دارند. لكهی بزرگي از خون لخته شده روي ملافه ترسيم شده و صحنه از ديد جمعيتي از انترنها كه از پشت پنجره نگاه ميكنند، ديده ميشود.
هرقدر هم كه بيننده مشتاق ديدن چنين صحنهی عصبيكنندهای باشد، باز هم اين نمادگرايي، بهنظر ِ بیننده نهايت ِ اغراق را به همراه دارد.
این تابلو نمونهی بدی از ترحم به خويشتن است كه از قرار با خاطرات ِ نقاش از درسهاي آناتومي رامبراند كه نزد استادش دكتر تولپ فراگرفته بود، تركيب شده است و از آنجا كه ظاهرا اين براي ادوارد مونش كافي نبوده، آن را با جزئيات خونآلودتری در بازسازی تابلوي نقاشي "مرگ مارا» (The Death of Marat) اثر ژاك لويي داويد تكرار كرده است. در اين بازسازي، تولا لارسن برهنه به عنوان شارلوت كوردی، قاتل ِ "مارا" ترسيم شده است.
واقعا شگفتانگيز است كه كسي مانند مونش تا اين حد درمانده و خودنگران باشد كه بيش از هرچيز اين همه سلفپرتره كشيده باشد. تعداد اين پرترهها به صدها اثر ميرسد و نمايشگاه بزرگي از آنها از اول اكتبر2005 در رويال آكادمي لندن افتتاح شد.